شعر

دلم تنگ ندانم صبر کردن زدلتنگی بوم راضی بمردن ز شرم روی ته مو در حجابم ندانم عرض حالم واته کردن

دلم دردین و نالین چه واجم رخم گردین و خاکین چه واجم بگردیدم به هفتاد و دو ملت بصد مذهب منادین چه واجم
دلم زار و دلم زار و دلم زار طبیبم آورید دردم کرید چار طبیبم چون بوینه بر موی زار کره در مون دردم را بناچار
دلی دارم در آتش خانه کرده میان شعله ها کاشانه کرده دلی دارم که از شوق وصالت وجودم را زغم ویرانه کرده
دلی دیرم خریدار محبت کز او گرم است بازار محبت لباسی دوختم بر قامت دل زپود محنت و تار محبت
دلی دیرم چو مو دیوانه و دنگ زده آئینه هر نام بر سنگ بمو واجند که بی نام و ننگی هر آن یارش تویی چه نام و چه ننگ
دلی نازک بسان شیشه دیرم اگر آهی کشم اندیشه دیرم سرشکم گر بود خونین عجب نیست مو آن نخلم که در خون ریشه دیرم
دمی بوره بوین حالم ته دلبر دلم تنگه شبی با مو بسر بر ته گل بر سر زنی ای نو گل مو به جای گل زنم مو دست بر سر
دو زلفانت گرم تار ربابم چه میخواهی ازین حال خرابم ته که با مو سر یاری نداری چرا هر نیمه شو آیی بخوابم
دو چشمم درد چشمانت بچیناد مبو روجی که چشمم ته مبیناد شنیدم رفتی و یاری گرفتی اگر گوشم شنید چشمم مبیناد
دگر شو شد که مو جانم بسوزد گریبان تا بدامانم بسوزد برای کفر زلفت ای پریرخ همی ترسم که ایمانم بسوزد
دیشب از تلخی این فاصله ها زار زدم قاب خالی سیاهی روی دیوار زدم طاقتم طاق شد و حوصله ام هم سر رفت لحظه و ثانیه را به حکم خود دار زدم
دیم آلاله‌ای در دامن خار واتم آلالیا کی چینمت بار بگفتا باغبان معذور میدار درخت دوستی دیر آورد بار
ز بوی زلف تو مفتونم ای گل ز رنگ روی تو دلخونم ای گل من عاشق زعشقت بیقرارم تو چون لیلی و من مجنونم ای گل
ز وصلت تا بکی فرد آیم و شم جگر پر سوز و پر درد آیم و شم بموگوئی که در کویم نیایی مو تا کی با رخ زرد آیم و شم
ز یاد خود بیا پروا کریمان ازو کو التجا وا که بریمان کیه این تاب داره تا مو دارم نداره تاب این سام نریمان
زخون دل به نعشت گل فشانم کنار جسم مجروحت بمانم زخون حنجرت گیرم وضویی به زخم پیکرت قرآن بخوانم
زدست دیده و دل هر دو فریاد که هر چه دیده بیند دل کند یاد بسازم خنجری نیشش ز فولاد زنم بر دیده تا دل گردد آزاد
زدست مو کشیدی باز دامان ز کردارت نبی یک جو پشیمان روم آخر بدامانی زنم دست که تا از وی رسد کارم بسامان
زدل نقش جمالت در نشی یار خیال خط و خالت در نشی یار مژه سازم بدور دیده پرچین که تا وینم خیالت در نشی یار
زعشقت آتشی در بوته دیرم در آن آتش دل و جان سوته دیرم سگت ار پا نهد بر چشمم ایدوست بمژگان خاک پایش روته دیرم
زهجرانت هزار اندیشه دیرم همیشه زهر غم در شیشه دیرم ز نا سازی بخت و گردش چرخ فغان و آه و زاری پیشه دیرم
سر کوه بلند چندان نشینم که لاله سر بر آره مو بچینم الاله بیوفا بی بیوفا بی نگار بیوفا چون مو گزینم
سر کویت بتا چند آیم و شم ز وصلت بی نوا چند آیم و شم بکویت تا ببیند دیده رویت نترسی از خدا چند آیم و شم
سراسر خواب من کابوس کابوس ندارم در شبم فانوس فانوس به دل آمد بگویم من تو را دوست ولی لب وا نشد ، افسوس افسوس
سردم شده است و از درون می سوزم حالا شده کار هر شب و هر روزم تو شعر مرا بپوش سرما نخوری من دکمه ی این قافیه را می دوزم
سرفصل کتاب آفرینش زهراست روح ادب و کمال و بینش زهراست روزی که در از باغ جنان بگشایند مسئول پذیرش و گزینش است

سه درد آمو بجانم هر سه یکبار غریبی و اسیری و غم یار غریبی و اسیری چاره دیره غم یار و غم یار و غم یار
سوختن با تو به پروانه شدن می ارزد عشق این بار به دیوانه شدن می ارزد گرچه خاکسترم و هم سفر باد ولی جستجوی تو به بی خانه شدن می ارزد
سیاهی دو چشمانت مرا کشت درازی دو زلفانت مرا کشت به قتلم حاجت تیر و کمان نیست خم ابرو و مژگانت مرا کشت
شاید فراموشت شدم ، شاید دلت تنگه برام شاید بیداری مثل من ، به فکر اون خاطره هام شاید تو هم شب که میشه میری به سمت جاده ها بگو تو هم خسته شدی مثل من از فاصله ها
شب تار است و گرگان میزنند میش دو زلفانت حمایل کن بوره پیش از آن کنج لبت بوسی بموده بگو راه خدا دادم بدرویش
شب تاریک و سنگستان و مو مست قدح از دست مو افتاد و نشکست نگهدارنده‌اش نیکو نگهداشت وگرنه صد قدح نفتاده بشکست
شب سردی است و من افسرده راه دوری است و پایی خسته تیرگی هست و چراغی مرده میکنم تنها از جاده عبور
شهیدان را به نوری ناب شوییم درون چشمه ی مهتاب شوییم شهیدان همچو آب چشمه پاکند شگفتا آب را با آب شوییم
شوان استارگان یک‌یک شمارم براهت تا سحر در انتظارم پس از نیمه شوان که ته نیایی زدیده اشک چون باران ببارم
شوانم خواب در مرز گلان کرد گلم واچید و خوابم را زیان کرد باغبان دید که مو گل دوست دیرم هزاران خار بر گل پاسبان کرد
شیرمردی بدم دلم چه دونست اجل قصدم کره و شیر ژیونست ز موشیر ژیان پرهیز می‌کرد تنم وا مرگ جنگیدن ندونست
صفای اشک آهم داده این عشق دل دور از گنا هم داده این عشق دو چشمونت یه شب آتش به جون زد خیال کردم پناهم داده این عشق
عزیزا کاسهٔ چشمم سرایت میان هردو چشمم جای پایت از آن ترسم که غافل پا نهی تو نشنید خار مژگانم بپایت
غریبی بس مرا دلگیر دارد فلک بر گردنم زنجیر دارد فلک از گردنم زنجیر بردار که غربت خاک دامنگیر دارد
غم عالم همه کردی ببارم مگر مو لوک مست سر قطارم مهارم کردی و دادی به ناکس فزودی هر زمان باری ببارم
غم عشق تو مادر زاد دیرم نه از آموزش استاد دیرم بدان شادم که از یمن غم تو خراب آباد دل آباد دیرم
غم عشقت بیابان پرورم کرد فراقت مرغ بی‌بال و پرم کرد بمو واجی صبوری کن صبوری صبوری طرفه خاکی بر سرم کرد
غم و درد مو از عطار واپرس درازی شب از بیمار واپرس خلایق هر یکی صد بار پرسند تو که جان و دلی یکبار واپرس
غمم غم بی و همراز دلم غم غمم همصحبت و همراز و همدم غمت مهله که مو تنها نشینم مریزا بارک الله مرحبا غم
فلک بر هم زدی آخر اساسم زدی بر خمرهٔ نیلی لباسم اگر داری برات از قصد جانم بکن آخر ازین دنیا اساسم
فلک زار و نزارم کردی آخر جدا از گلعذارم کردی آخر میان تختهٔ نرد محبت شش و پنجی بکارم کردی آخر
فلک نه همسری دارد نه هم کف بخون ریزی دلش اصلا نگفت اف همیشه شیوهٔ کارش همینه چراغ دودمانیرا کند پف
قدح بر گیرم و سیر گلان شم بطرف سبزه و آب روان شم دو سه جامی زنم با شادکامی وایم مست و بسیرلالیان شم
قسمت این است که در فاصله ها پیر شویم و اسیر شب تنهایی تقدیر شویم قسمت این است که یک عمر مسافر باشیم تا از این دور زدن های زمان سیر شویم
قضا رمزی زچشمان خمارش قدر سری ز زلف مشگبارش مه و مهر آیتی ز آنروی زیبا نکویان جهان آئینه دارش
آن نازنین کجاست که یادم نمی کند:صدغم به سینه دارم وشادم نمیکند:یک لحظه آنکه بی من نمی نشست:الان به یاد کیست که یادم نمی کند
آنچه آمد بر سرم از یک تبسم بود و باز

سال ها در آرزوی یک تبسم زیستم

آنکس که نداند و نداند که نداند

در جهل مرکب ابدالدهر بماند

آنکه دستور زبان عشق را / بی گزاره در نهاد ما نهاد

خوب می دانست تیغ تیز را / در کف مستی نمی بایست داد . . .

آنکه یک عمر به شوقِ تو در این کوچه نشست

حال وقتی به لب پنجره می آیی نیست

آه ، حسرت به دلم ماند که یک بار شده،

کوچه ی خواب مرا خواب تو پیدا بکند…

از اصل خودش دور شد و بالا رفت

این بود که فواره‌ی مغرور افتاد

از خاطراتت سرسری نگذر

بی خاطره این عشق میمیره

این خاطراتو که بسوزونی

دودش تو چشم جفتمون میره….

از دوســـتــــ به یادگـــار دردی دارم

کان درد بــه هـــزار درمــان نـدهــم

از سخن چینان شنیدم آشنایت نیستم

خاطراتت را بیاور تا بگویم کـــــــــــیستم

از سمرقند و بخارا می‌شود آسان گذشت

دیگر این بخشش برای خال هندوها کم است

از های وهوی این همه دیوار خسته ام

از جیغ وداد این همه بیمار خسته ام

خود گفته ای که می رسد از عسر یسر ما

از عسر و یسر و این همه بیداد خسته ام

اصلاً قبول حرف شما، من روانی‌ام

من رعد و برق و زلزله‌ام، ناگهانی‌ام

این بیت‌های تلخِ نفس‌گیرِ شعله‌خیز

داغ شماست خیمه زده بر جوانی‌ام

الا که از همگانت عزیزتر دارم

شکسته باد دلم، گر دل از تو بردارم

اگر چه دشمن جان منی، نمی‌دانم

چرا ز دوست‌ترت نیز دوست‌تر دارم

اگر سنجاق مویت وا شود از دست خواهم رفت

که سربازی چه خواهد کرد با انبوه جنگاور

اگر مراد نصیحت کنان ِما این است

که ترک دوست بگویم، تصوّریست محال

اگر چه باشد جوانی بهار زندگانی

ولی از بس ستم دیدم نمیخواهم جوانی

ای عشق پس از تو نان من آجر نیست

بی تو دلم از دریغ و حسرت پر نیست

تو قسمت من نه……! مال مردم بودی

قربان دلم که مال مردم خور نیست..

ای لبت از هر چه باغ سیب، شیرین بیش‌تر

کِی به پایت می‌شود افتاد از این بیش‌تر؟

ترس دارم عاشقانت، مست و مجنون‌تر شوند

روبه‌ری خانه‌ات بگذار پرچین، بیش‌تر!

ای مرگ می رسی به من اما چقدر زود

ای عشق می رسم به تو اما چقدر دیر

این بنده اگر اهل تضرع نشود، وای!

این دست اگر تنگ گدایی نشود، وای!

این دوستی از دور عجب منظره ای داشت!

گر دورتر از بینی ات ای دوست ببینی…

با خویش هم ز غیرت عشق تو دشمنم

در عاشقی نمیرودآبم به جوی خویش

با من از بازی “گرگم به هوا” حرف زدی

وقت آخر تو خودت ، “شیر” شدی … حرفی نیست

باران طراوت میدهدبه مرده هایی که زنده میشوند

عزیزم بهاری مرده هستم باران باش

یعقوب محمودی

بارها بار به دربار تو دارند رقیبان////من که بارت برم ای یار چرا بار ندارم؟!؟
بامت بلند باد که دلتنگیت مرا

از هرچه غیرتو بیزار کرده است

باید ای دل اندکی بهتر شویم

یا نه اصلا آدمی دیگر شویم

از همین امروز هنگام نماز

با خدا قدری صمیمی تر شویم

بخیه ئی بر دل زدم از ســـوزن مژگان خویش

عمـرها رفت و هنوز از سوزنم خون می چکد

بعید است این بار پیدا شوی

و در خاک گلدان من جا شوی

ولی شک ندارم که یک روز سرد

به لطف خزان سخت رسوا شوی

تمام گناهان من پای توست

تو آدم نبودی که حوا شوی

بــد دل، زمــانـه بـود کـه نـاگـه ز مـن بـریـد

مــن قــصــد از زمــانــه بــریــدن نــداشـتـم

بلا همیشه که بد نیست، راستی دیدی

تو آن بلای قشنگی که آمدی به سرم …

به توپ گرد دلم باز دست رد نزنی

مگر «نود» تو ندیدی عزیز من «هَند» است

به دریا شکوه بردم از شب دشت

و زین عمری که تلخ تلخ بگذشت

به هرموجی که مفتم از غم خویش

سری میزد به صخره بازمیگشت

به ذرّه گر نظر لطف بوتراب کند

به آسمان رود و کار آفتاب کند

به سر کنم پس از این طی راه منزل عشق

دگر چه رنجه دهم پای پر آبله را…؟

به فلک می رسد از چهره زیبای تو نور

قل هو الله احد چشم بد از روی تو دور

به یاد خاطره هامان دوباره برپا کن

بساط بوسه و لبخند و مجلس سورت

بود آیا که ز دیوانه ی خود یاد کند

آن که زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت

بودیم و کسی پاس نمیداشت ک هستیم

باشد ک نباشیم و بدانند ک بودیم

بوسه و آغوش هر دو آرزوهای منند

اولی سوزاند و خواهد کشت من را دومی…

بی نیازانه ز ارباب کرم میگذری

چون سیه چشم که بر سرمه فروشان گذرد

بیزارم از آن عشق که عادت شده باشد

یا آن که گدایی محبت شده باشد

خودبینی و خودخواهی اگر معنی عشق است

بگذار که آیینه نفرت شده باشد

تا خنده تو می چکد از خوشه لب ها

بیچاره بمی ها و غم نرخ رطب ها

دنبال دو رج بافته از ابریشم مویت

تبریز شده قبر عجم ها و عرب ها

تاریکم و شب از دل من می جوشد

– تکرار به تکرار خودش می کوشد –

تکراری ام آنقدر که حالا دیگر

پیراهنم از حفظ مرا می پوشد

تبر به دوش به دنبال خویش می گردم

که بشکنم مگر این “لات” بی سر و پا را

تبر گناه ندارد،طبیعتش این است

ولی گناه درختان بلند بالایی است

ترسم نیست بی تردید از جاده از سایه،تاریک تاریکم،من از من می ترسم
ترسم که اشک در غم ما پرده در شود

وین راز سر به مهر به عالم سمر شود

تعمیر خانه‌ای که بود در گذار سیل

ای خانمان خراب، برای چه می‌کنی

تو آسمانی و من جوجه “باز” کوچکی ام/

که فکر فتح توام در جهان کودکی ام…

تو را از من جدا کردند هر باری به ترفندی

یکی با خنده تلخش یکی با برق چاقویش

تو را برای وفای تو دوست می دارم

وگرنه دلبر پیمان شکن فراوان است

معینی کرمانشاهی

تو که یک روز پراکنده نبودست دلت

صورت حال پراکنده دلان کی دانی

تکیه کردم بر وفای او غلط کردم غلط

باختم جان در هوای او غلط کردم غلط

تیغه ی تبر همیشه سهم ساقه های من بود

تو شب شهر فرنگی قسمتم تنها شدن بود

میدونستم که زمستآن ختم قصه ی درخته

اما تنهایی شکستن خیلی سخته خیلی سخته

جان و تنم ای دوست فدای تن و جانت ، مویت نفروشم به همه ملک و جهانت
جمعی بودیم هوای غم میخوردیم/در فصل گرسنگی به سر میبردیم/چون سیر شدیم دورگشتیم زهم/ای کاش درآن گرسنگی میمردیم.
حال من خوب است مثل حال گل

حال گل در دست چنگیز مغول….

حتـی تبر کنار تو تغییر می دهد

طرز نگاه خود به درختان کاج را

حسادت می کنم با هرکه دستش لای موهایت…

حسادت می کنم حتی به این موگیر ها، تل ها

حضور خاطر اگر در نماز معتبرست

امید ما به نماز نکرده بیشترست

خبرت خرابتر کرد جراحت جدایی

چو خیال آب روشن که به تشنگان نمایی

خبرت هست که بی روی توآرامم نیست

طاقت بار فراق این همه ایامم نیست

خدا آن ملتی را «ســــــروری» داد

که تقدیرش به دست «خویش» بنوشت

به آن ملت سروکاری ندارد

که دهقانش برای دیگران کِشت!

خدا در جان من عشقی نهان کرد

که عمری میکشاند میبرد اما نبینی

خداونداغرورم راشکستند!

پل سبزعبورم راشکستند!

چه بیرحمانه درپاییزغربت

دل سنگ صبورم راشکستند!

خشت اول؛ دست معمار دلم لرزیده بود

عشق- این دیوار کج-محو ثریا مانده است

خلیفه ای شدم از جنس مهربانی ها

که از بلندی دارالإماره می ترسم …

خود را به نادانی زدن هر چند آسان نیست

گاهی علاجی ساده بر زخمی است پنهانی

خون می چکد از تیغ نگاهی که تو داری

فریاد از آن چشم سیاهی که تو داری

هرچند گلی نیست به خوش چشمی نرگس

در خواب ندیده است نگاهی که تو داری . . .

دانی که چه ها چه ها چه ها می خواهم؟

وصل تو من بی سر و پا می خواهم

فریاد و فغان و ناله ام دانی چیست؟

یعنی که تورا تو را تو را می خواهم

در رمانی بیست جلدی ؛ شرح دادم مختصر

داستان یک شب از شب های هجران تو را

در نسیم لغزشی رفتم به راه،

راه، نقش پای من از یاد برد.

سرگذشت من به لب ها ره نیافت

ریگ باد آورده ای را باد برد.

درفراغ دوری ات آهنگ قلبم در غم است،

بی صدا میخندم اما روزگارم درهم است.

دست از فاصله بردار دلم تنگ شده

بین مافاصله افتاده و فرسنگ شده

محبوبه راهپیما

دستم نمی رسد به بلندای چیدنت

، باید بسنده کنم به رویای دیدنت…

دل به امید صدایی که مگر بر تو رسد

ناله ها کرد در این کوه که فرهاد نکرد…

دل بی تو درون سینه ام می گندد

غم از همه سو راه مرا می بندد

امسال بهار بی تو یعنی پاییز

تقویم به گور پدرش می خندد

دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست

تا ندانند حریفان، که تو منظور منی …

دل چاره ای نداشت بجزء پرچم سفید

در روبروی خنده کشورگشای تو

دلم شکستی و جانم هنوز چشم به راهت

شبی سیاهم و در آرزوی طلعت ماهت

درانتظار تو چشمم سپید گشت و غمی نیستم

اگر قبول توافتد؛فدای چشم سیاهت

دلی که عاشق و صابر بوَد مگر سنگ است

ز عشق تا به صبوری هزار فرسنگ است

دمی به ناز ، حجاب از رُخت کنار زدی

پرنده پر زد و آهو رمید و ماه گرفت

دو رودخانه ی وحشی وحشی اند موهات

دو تا هلال گره خورده اند ابروهات…

تمام دهکده را ریختی بهم خاتون

چه کرده باد مگر با شلال گیسوهات ؟

دوری کن از کسی که تو را غرق درد دید

اما به خنده گفت که بیمار نیستی

دوست می‌دارم من این نالیدن دلسوز را

تا به هر نوعی که باشد بگذرانم روز را

دگر آن شبست امشب که ز پی سحر ندارد

من و باز آن دعاها که یکی اثر ندارد

دیدم که شهر باز پُر از عطر مریم است

گفتند باز روسری ات را تکانده ای…

روز اول که به استاد سپردند مرا؛

دیگران را هنر آموخت، مرا مجنون کرد.

روزی که دلت پیشِ دلم بود گرو

دستان مرا سخت فشردی که نرو

حالا که دلت به دیگری مایل گشت

کفشان مرا جفت نمودی که برو

زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نیست

در حق ما هر چه گوید جای هیچ اِکراه نیست

در طریقت هر چه پیش سالک آید خیر اوست

در صراط مستقیم ای دل کسی گمراه نیست

زندگی کردن ما مردن تدریجی بود

هرچه جان کند تنم، عمر حسابش کردم

زیباست که با خدای خود چت بکنیم

در سایت نماز شب عبادت بکنیم

ای کاش بشه فلاپی دل ها را از

حرص و کینه و آز فرمت بکنیم

زیر لب وقت نوشتن همه کس نقطه نهد

این عجب نقطهً خال تو به بالای لب است…

سلاخی/ می گریست/ به قناری کوچکی دلباخته بود…

-احمد شاملو-

سنگهایی که من از یاد تو برسینه زدم

کعبه میگشت اگر ، خانه بنا میکردم

سیزده را همه عالم به در امروز از شهر

من خودم سیزدهم کز همه عالم بدرم

تا به دیوار و درش تازه کنم عهد قدیم

گاهی از کوچه ی معشوقه ی خود می گذرم

شبنم اشکی که در چشم ترم رشد نمود

ناز دری بود که سالها در صدفم داشتمش

شبی گفتم به قلیانم که ازجانم چه میخواهی؟

نوشت باخط دودخودبه دردت میخورم گاهی!

توبرمن مینهی اتش که دردخودکنی تسکین

من بیچاره میسوزم توازحالم چه میدانی؟

صبح است و عاشقان همه در خواب و لیلی است

مـایـلـتـــر از همیشـــــه به مجنــــون بــی قــــرار

صبر پیمبرانه ام آخر تمام شد

ای آیت امید به فریاد من برس 

صدبار بدی کردی و دیدی ثمرش را

نیکی چه بدی داشت که یک بار نکردی

صورتگران چین همه انگار خوانده اند

زیبا شناسی نظری پیش چشم تو

طبیبان برسربالین من اهسته میگفتند

که امشب تا سحراین عاشق دل خسته میمیرد

زهرجا بگذرد تابوت من غوغابپاخیزد

چه سنگین میروداین مرده ازبس ارزو دارد

عنان روسری ات را به دست باد بده

بپاش روی من از نغمه های پرشورت

میان خلوت آغوش من توقف کن

که بوسه ای بنشانم به گیسوی بورت…

عهد و پیمان تو با ما و وفا با دگران

ساده دل من که قسم های تو باور کردم

غرض رنجیدن ما بود از دنیا که حاصل شد

مکن ای زندگی عمر مرا دیگر تباه اینجا

غیرت نگذارد که بگویم که مرا کشت!

تا خلق ندانند که معشوق کدامست!

قدر تنی از پیرهنی فاصله داریم

وای از تو چه سخت است همین قدر جدایی

قصر فردوس به پاداش عمل می‌بخشند

ما که رندیم و گدا دیر مغان ما را بس

لابه بسیار نمودم که مرو سود نداشت * زانکه کار از نظر رحمت سلطان میرفت
لب او مست تلافی و، ادب مانع کام

ساغر عیش به کف، در رمضانم دادند

لبریز غزل بیا همی آهسته

چون آیه بخوان مرا کمی آهسته

آهسته مرا رها بکن از سر عشق

تا در تو رها شوم دمی آهسته . . .

لحظه ی تشییع من از دور بویت می رسید

تا دو ساعت بعد دفنم همچنان جان داشتم!!

ما از تو به غیر از تو نداریم تمنا

حلوا به کسی ده که محبت نچشیدست …

ما را ز خیـــال تو چه پروای شـراب اسـت

خم گو سر خود گیر که خمخانه خراب است

ماده گرگی دل اگر از سگ چوپان ببرد

شب به شب قوچی از این دهکده کم خواهد شد

مانند هوای شهر تهران شده ام

باران زده ای که همچنان آلوده است

مباش در پی کتمان کــه این گنــــاه تو نیست

که عشق می رسد از راه و دلبخواه تو نیست

مثل باران جشمهایت دیدنی است

شهر خاموش نکاهت دیدنی است

زندکانی معنی لبخند توست

خنده هایت بی نهایت دیدنی است

مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب

در دلم هستی و بین منو تو فاصله هاست

مرد را دردی اگر باشد خوش است

درد بی دردی علاجش آتش است

مست از غم توام، غم تو فرق می کند

محـو توام که عــالم تو فرق می کنـد

مشکل از سبک عراقی و خراسانی نیست

همه باقافیه ی عشق مصیبت دارند…!

معرفت دّر گرانی‌ست،به هرکس ندهندش/

پر‌طاووس قشنگ است،به کرکس ندهندش.

مـا را به دعا کاش فراموش نسازند

رندان سحر خیز که صاحب نفسانند

مـوی ســــپـیـد خـــــندد، بــر آنـکـســی کــه گـــویـد

بـالاتــر از ســـــــیاهــی، رنــگــــ دگــــر نـبـاشــــــد

من از بیگانگان هرگز ننالم

که هرچه کرد با من آشنا کرد

من با غم او از خود او دوست‌ترم

او با غم من از خود من دور افتاد!

من زخم شدم از سخنت بس که شنیدم تو را

اتش زدم بر جگرم بس که چشیدم تو را

من قافیه ساز غم پنهانی تو، اما تو

اثر مختصری سرد، که از برف، کشیدم تو را

من ضرب شدم در غم ، تقسیم شدم بر عشق

پس جمع شدم با مرگ ، چشم تو که منها شد

من مرد قصه ام تو زن مرد قصه ای

با من زنانگی کن و این عشق را بتاب

من همان روز ز فرهاد طمع ببریدم

که عنان دل شیدا به لب شیرین داد

من و تو در سفر عشق دیر فهمیدیم

قطار منتظر هیچ کس نمی ماند

من کزین فاصله غارت شده ی چشم تو ام

چون به دیدار تو افتد سرو کارم چه کنم…

مگیر زورق فرسوده مرا از رود

که از خیال رسیدن به آبشار پرم

می‌توان پوشید چشم از هر چه می‌آید به چشم

آن چه نتوان چشم از او پوشید، بیداری بود

نامه بنویسم و خود از پی قاصد بروم

آنقدر صبـــر ندارم که خبـــر گردد باز

نسیم وصل به افسردگان چه خواهد کرد؟

بهار تازه به برگ خزان چه خواهد کرد؟

نمی دانم چه هنگام از کدامین راه

ولی یک بار دیگر باز خواهم گشت…

نه بلبل خواهد از بستان جدایی

نه گل دارد خیال بی وفایی

اگر گفتی مرا الان چه حالیست ؟

میان قلب من جای تو خالیست

نه کوه کنی هست در این عصر نه پرویز

اوازه ای از عشق و هوس بیش نمانده است

نگذار که گیسوی تو در باد بیفتد

آشفته نکن وضعیت آب و هوا را

نیست کم وسوسه ای سیب بهشت، اما من

دستم آغشته به نارنج گناهی که تویی

هر که با عذر و بهانه است، خداحافظ او

هر که پابستـــه خانه است، خـداحـافظ او

هر که به من میرسد بوی قفس میدهد

جز تو که پر میدهی تا بپرانی مرا

هرچند که گرد من برانگیخته ای

باران بلا برسر من ریخته ای

چون اشک مروزپیش چشمم که هنوز

چون ناله به دامان دل آویخته ای

هرکس که غریب است خریدار ندارد

سرگشته و تنهاست دگر یار ندارد

دانی که چرا نیست ز ما نام و نشانی

یک فرد زمین خورده که دیدار ندارد

هرکودکی با این پیام به دنیا می آید که خدا هنوز از انسان نومید نیست
هــر کس برای خود سر زلفـــی گرفته است

زنجیر از آن کم است که دیوانه پر شده ست

هلا ای پایتخت پیر طای دسته دارت کو

بگیرد دست من را آه… طهران شد چه تهرانی…

همتم بدرقه راه کن ای طایر قدس

که درازست ره مقصد و من نوسفرم

همه‌ی درد من این است که می‌پندارم

دیگر ای دوست من، دوست نداری باشم

هو ندیده ای که بدانی فرار چیست

صحرا نبوده ای که بفهمی شکار چیست

باید سفوط کرد و همینطور ادامه داد

دریا نرفته ای بچشی آبشار چیست

هی مترسک کلاه را بردار/ ما کلاغان دگر عقأب شده ایم…

-محمد علی بهمنی-

هیچ کس جای مرا دیگر نمیداند کجاست

آنقدر در عشق او غرقم که پیدا نیستم

و من معنی بعضی شعر ها را دیر می فهمم

که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها…

وصل اگر این است و ذوقش آن که من دریافتم

گر ز حرمانت بسوزد هجر منت دار باش

پندم دهد که سایه در این غم صبور باش

در بحر غرقه ام من و بر ساحل است این

چایت را بنوش

نگران فردا نباش

از گندمزار من و تو

مشتی کاه می ماند برای بادها

نیما یوشیج

چشم تو معدن الماس ولی لبخندت

سینه ی ترد اناری ست که خنجر خورده

چشم عاشق چون نداند قدر روز وصل را

دائمـــا در

حسرت دیدار باشد بهتر است

چنان بر روی صورت ریختی موی پریشان را

که گویی ماه را یک هاله مبهم بغل کرده

چنان به فکر تو در خویش‌تن فرو رفتیم

که خشک شد چو سبو دست زیر سر ما را…

چنان زد آتشم با بی وفایی که بیزارم دگر از آشنایی

بر او دل بستم و شد خصم جانم

روا بر من نبود این ناروایی..

چه دعایی کنمت بهتر از این

که خدا پنجره باز اتاقت باشد؟

چو غواصی که از صید صدف مأیوس برگردد

نفس تا کی رود پایین و با افسوس برگردد؟

چون حسن عاقبت نه به رندی و زاهدی است

آن به که کار خود به عنایت رها کند

کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش

کی روی ره ز که پرسی چه کنی چون باشی

کشف کردم این اواخر چشمهایش مست بود

الکلِ چشمـــانِ او شاید مـــــــرا رازی کند

کنم هر شب دعایی کز دلم بیرون رود مهرت

ولی آهسته می گویم الهی بی اثر باشد

کیست آشفته ی آن زلف چلیپا نشود؟

دیده ای نیست که بیند تو و شیدا نشود…

ناز کن ناز، که دل ها همه در بند تواند

غمزه کن غمزه که دلبر چو تو پیدا نشو

گر بدانم که تو بر من گذری خواهی کرد

بر سر راه تو چون خاک شوم هست امروز

گر بکُشی, زهی شرف ان لقاک فی التَلف

تیغ بکش ولاتخَف لیس هوای فی ِسواک

گر خمر بهشت است بریزید که بی دوست

هر شربت عذبم که دهی عین عذاب است

گر سخت شدت دوری و هجران وصالش

پنهانی و هوشیار نشین بهر کمینی

گر محتسب شکست خم میفروش را

دست دعای باده پرستان شکسته نیست

گرفته اند به نام غنایم جنگی

سیاه لشگر مو ها، کمان ابرو را

گرچه می گویند این دنیا به غیر از خواب نیست

ای اجل!مهمان نوازی کن که دیگر تاب نیست

بین ماهی های اقیانوس و ماهی های تنگ

هیچ فرقی نیست وقتی چاره ای جز آب نیست

گفته ای بر سر انم که بگیرم دستت

نقد را باش که من می روم از دست امروز

گندم خال تو، آن روز که دیدم، گفتم:

خرمن طاعت ما، بر سر این دانه رود

گوش تا گوش، به صحرا بخرام و نهراس

شـیـرهـا خاطـرشـان هست، که آهوی منی

یاد باد آن که ز ما وقت سفر یاد نکرد

به وداعی دل غمدیده ما شاد نکرد

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد,طلب عشق ز هر بی سرو پایی نکنیم
یار گرفته‌ام کسی چون تو ندیده‌ام کسی

غیر تو نیست مونسی لیس هوای فی سواک

یاری کن ای نفس که درین گوشه ی قفس

بانگی برآورم ز دل خسته یک نفس

یک دم غریق بحر خدا شو، گمان مبر

کز آب هفت بحر، به یک موی، تر شوی

یک عمر چون فواره ها تکرار شد کارم

اوجی که با نبودنت آهنگ مرگ میخواند

. ای سنبل مشکین زده سر از گل رویت / ندهم به همه ساده رخان یک سر مویت / شد هر شکن زلف تو قلاب محبت / چون خاطره جامی نکند میل به سویت
. خوشا آن بنده با عهد و پیوند / که دارد بازگشتی با خداوند به کام خویش اگر چندی رود راه / چو باز آید نیاز آرد به درگاه
. عزیز دلم جدائی مکن / جهان کوچکیست ، بی وفائی مکن ببخش عاشقت را و منت گذار / من که گریه کردم ، عاشق آزاری مکن .
. پشت صحراى دلم شهریست ، که یک دوست در آنجا دارم هر کجا هست ، به هر فکر ، به هرحال و به هر کار ، عزیز است خدایا تونگهدارش باش
آخرچه شد که یار دست از سرم کشید ؟ یکباره برد ز یاد آن وعده و وعید من که وجود خود کردم به نام او اما چگونه شد او نام خود ندید ؟
آسمان گفت که امشب ، شب توست سرخی صورت گل ، از تب توست آنچه تا عشق مرا بالا برد بوسه گاهیست که نامش لب توست
آشنا بیگانه شد ، ویران شوی ای زندگی دل ز غم دیوانه شد ، ویران شوی ای زندگی در سرای آرزو ما هم مکانی داشتیم آرزو افسانه شد ، ویران شوی ای زندگی
آفتابی شدی ای عشق صفای قدمت ولی از حادثه ای تلخ خبر می دهمت خاطرت هست که بر خامی من خندیدی ؟ خامم اما نه چنان باز که باور کنمت
آن دوست که عهد دوست داری بشکست میرفت و مَنَش گرفته دامان در دست میگفت دگرباره به خوابم بینی پنداشت که بعد از آن مرا خوابی هست
آن را که غمی چون غم من نیست چه داند کز شوق توام دیده چه شب می‌گذراند وقتست گر از پای درآیم که همه عمر باری نکشیدم که به هجران تو ماند
آن قصر که بهرام درو جام گرفت، آهو بچه کرد و روبه آرام گرفت؛ بهرام که گور می گرفتی همه عمر، دیدی که چگونه گور بهرام گرفت؟
آن نازنین کجاست که یادم نمیکند ؟ صد غم به سینه دارم و شادم نمیکند ؟ یک لحظه آنکه بی من ، هرگز نمی نشست امشب به یاد کیست که یادم نمیکند ؟
آنانکه ز پیش رفته اند ای ساقی، در خاک غرور خفته اند ای ساقی، رو باده خور و حقیقت از من بشنو: باد است هر آنچه گفته اند ای ساقی.
آنانکه محیط فضل و آداب شدند، در جمع کمال شمع اصحاب شدند، ره زین شب تاریک نبردند بروز، گفتند فسانه ای و در خواب شدند.
آنکس که زمین و چرخ افلاک نهاد، بس داغ که او بر دل غمناک نهاد؛ بسیار لب چو لعل و زلفین چو مشک در طبل زمین و حقه خاک نهاد
آنکه بی خان و بی مانه منم من آنکه بر گشته سامانه منم من آنکه شادمان به انده میکره روز آنکه روزش چو شامانه منم و من
آﻥ ﺧﺪﺍﯾﯽ که ﺑﺰﺭﮔﺶ ﺧﻮﺍﻧﺪﯼ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﻣﺜﻞ ﺗﻮ تنهاست ، ﺑﺨﻨﺪ ﺩﺳﺘﺨﻄﯽ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻋﺎﺷﻖ ﮐﺮﺩ ﺷﻮﺧﯽ ﮐﺎغذی ﻣﺎﺳﺖ ، ﺑﺨﻨﺪ
از آمدن و رفتن ما سودی کو؟ وز تار وجود عمر ما پودی کو؟ در چنبر چرخ جان چندین پاکان، می سوزد و خاک می شود، دودی کو؟
از تن چو برفت جان پاک من و تو، خشتی دو نهند بر مغاک من و تو؛ وآنگه ز برای خشت گور دگران، در کالبدی کشند خاک من و تو.
از چهره افروخته ، گل را مشکن افروخته رخ مرو تو دیگر به چمن گل را تو دگر مکن خجل ای مه من مَشکن به چمن ای مه من قدر سخن
افسوس که بی فایده فرسوده شدیم، وز داس سپهر سرنگون سوده شدیم، دردا و ندامتا که تا چشم زدیم، نابوده بکام خویش، نابوده شدیم!
افلاک که جز غم نفزایند دگر، ننهند بجا تا نربایند دگر؛ نا آمدگان اگر بدانند که ما از دهر چه می کشیم، نایند دگر.
الاله کوهسارانم تویی یار بنوشه جو کنارانم تویی یار الاله کوهساران هفته‌ای بی امید روزگارانم تویی یار
الهی ار بواجم ور نواجم ته دانی حاجتم را مو چه واجم اگر بنوازیم حاجت روا بی وگر محروم سازی مو چه ساجم
الهی تا زمین دارد حرارت/بماند این رفاقت تا قیامت

الهی سوز عشقت بیشتر کن دل ریشم ز دردت ریشتر کن ازین غم گر دمی فارغ نشینم بجانم صد هزاران نیشتر کن
الهی گردن گردون شود خرد که فرزندان آدم را همه برد یکی ناگه که زنده شد فلانی همه گویند فلان ابن فلان مرد
ای دل چو حقیقت جهان هست مجاز، چندین چه بری خواری ازین رنج دراز! تن را به قضا سپار و با درد بساز، کاین رفته قلم ز بهر تو ناید باز.
ای چرخ فلک خرابی از کینه توست، بیدادگری پیشه دیرینه توست، وی خاک اگر سینه تو بشکافند، بس گوهر قیمتی که در سینه توست
ایکاش که جای آرمیدن بودی، یا این ره دور را رسیدن بودی؛ کاش از پی صد هزار سال از دل خاک، چون سبزه امید بردمیدن بودی
این کوزه چو من عاشق زاری بوده است، در بند سر زلف نگاری بوده است؛ این دسته که بر گردن او می بینی: دستی است که بر گردن یاری بوده است
اگر آئی بجانت وانواجم وگر نائی به هجرانت گداجم ته هر دردی که داری بر دلم نه بمیرم یا بسوجم یا بساجم
اگر جسمم بسوزی سوته خواهم اگر چشمم بدوزی دوته خواهم اگر باغم بری تا گل بچینم گلی همرنگ و همبوی ته خواهم
اگر خواهم غم دل با تو گویم جا نمی یابم اگر جایی پیدا کنم تو را تنها نمی یابم اگر جایی کنم پیدا تو را تنها یابم ز شادی دست و پا گم می کنم خود را نمی یابم
اگر دستم رسد بر چرخ گردون از او پرسم که این چین است و آن چون یکی را میدهی صد ناز و نعمت یکی را نان جو آلوده در خون
اگر دل دلبر و دلبر کدام است وگر دلبر دل و دلرا چه نام است دل و دلبر بهم آمیته وینم ندونم دل که و دلبر کدام است
اگر زرین کلاهی عاقبت هیچ اگر خود پادشاهی عاقبت هیچ اگر ملک سلیمانت ببخشند در آخر خاک راهی عاقبت هیچ
اگر شیری اگر میری اگر مور گذر باید کنی آخر لب گور دلا رحمی بجان خویشتن کن که مورانت نهند خوان و کنند سور
اگر مستان هستیم از ته ایمان وگر بی پا و دستیم از ته ایمان اگر گبریم و ترسا ور مسلمان بهر ملت که هستیم از ته ایمان
اگر یار مرا دیدی به خلوت بگو ای بی‌وفا ای بیمروت گریبانم ز دستت چاک چاکو نخواهم دوخت تا روز قیامت
ای برادر تو همان اندیشه ای ما بقی خود استخوان و ریشه ای مولانا
ای روی تو آرزوی دیرینه‌ی ما جز مهر تو نیست در دل و سینه‌ی ما از صیقل آدمی زداییم درون تا عکس رخت فتد در آیینه‌ی ما
ای شهیدان ، عشق مدیون شماست / هرچه ما داریم از خون شماست ای شقایق ها و ای آلاله ها / دیدگانم دشت مفتون شماست
ای مایه‌ی اصل شادمانی غم تو خوشتر ز حیات جاودانی غم تو از حسن تو رازها به گوش دل من گوید به زبان بی‌زبانی غم تو
این سطر مختصر را گفتم که او بخواند هرچند به او نگفتم ، میخواهم او بداند او اولش نمیخواست ترکم کند ولیکن فهمید راز من را ، او رفت تا بماند
با هر که نشستیم دل از او نشکستیم برجام می و میکده مردانه نشستیم هر چند که این جام پر از جور و جفا بود خوردیم ولی حرمت ساقی نشکستیم
با یار چو آرمیده باشی همه عمر، لذات جهان چشیده باشی همه عمر، هم آخر کار رحلتت خواهد بود، خوابی باشد که دیده باشی همه عمر.
باز هم از یاد تو ، شعله به پا خواسته آتش سرخش ز نور ، قلب من آراسته زردی روی مرا ، نیک تماشا نما شمع وجود من از دوری تو کاسته
بدل درد غمت باقی هنوزم کسی واقف نبو از درد و سوزم نبو یک بلبل سوته به گلشن به سوز مو نبو کافر به روزم
بدی کردیم، خوبی یادمان رفت / ز دلها لای روبی یادمان رفت به ویلای شمالی خو گرفتیم / شهیدان جنوبی یادمان رفت . . . شادی روح شهدا صلوات
بر لوح نشان بودنی ها بوده است، پیوسته قلم ز نیک و بد فرسوده است؛ در روز ازل هر آنچه بایست بداد، غم خوردن و کوشیدن ما بیهوده است.
برای دل من ، من از تو آن می طلبم وز گمشده ی خویش نشان می طلبم سر هر مصرع را بردار و بخوان هرچه شد من از تو آن می طلبم
بروی دلبری گر مایلستم مکن منعم گرفتار دلستم خدا را ساربان آهسته میران که من واماندهٔ این قافلستم
بروی ماهت ای ماه ده و چار به سرو قدت ای زیبنده رخسار که جز عشقت خیالی در دلم نی بدیاری ندارم مو سر و کار
بسر شوق سر کوی ته دیرم بدل مهر مه روی ته دیرم بت من کعبهٔ من قبلهٔ من ته ای هر سو نظر سوی ته دیرم
بسر غیر ته سودائی ندیرم بدل جز ته تمنائی ندیرم خدا دونه که در بازار عشقت بجز جان هیچ کالائی ندیرم
بشم واشم ازین عالم بدر شم بشم از چین و ما چین دورتر شم بشم از حاجیان حج بپرسم که این دوری بسه یا دورتر شم
بشم واشم که تا یاری گره دل به بختم گریه و زاری گره دل بگردی و نجوئی یار دیگر که از جان و دلت یاری گره دل
بشو یاد تو ای مه پاره هستم بروز از درد و غم بیچاره هستم تو داری در مقام خود قراری مویم که در جهان آواره هستم
بعالم کس مبادا چون من آئین مو آئین کس مبو در دین و آئین هر آنکو حال موش باور نمیبو مو آئین بی مو آئین بی مو آئین
بغیر ته دگر یاری ندیرم به اغیاری سر و کاری ندیرم بدکان ته آن کاسد متاعم که اصلا روی بازاری ندیرم
بنگر ز جهان چه طرف بر بستم ؟ هیچ وز حاصل عمر چیست در دستم ؟ هیچ شـمع طـربم ولی چـو بنـشستم هیچ من جام جمم ولی چو بشکستم هیچ
به آهی گنبد خضرا بسوجم فلک را جمله سر تا پا بسوجم بسوجم ار نه کارم را بساجی چه فرمائی بساجی یا بسوجم
به این بی آشنایی برکیاشم به این بی خانمانی برکیاشم همه گر مو برونند واته آیم ته از در گر برونی برکیاشم
به باغم یاسمن بودی چه میشد ؟ عروس این چمن بودی چه میشد ؟ چرا چون باد رفتی از کنارم ؟ همیشه مال من بودی چه میشد ؟
به خنجر گر برآرند دیدگانم در آتش گر بسوزند استخوانم اگر بر ناخنانم نی بکوبند نگیرم دل ز یار مهربانم
به قبرستان گذر کردم کم وبیش بدیدم قبر دولتمند و درویش نه درویش بیکفن در خاک رفته نه دولتمند برده یک کفن بیش
بهار آیو به صحرا و در و دشت جوانی هم بهاری بود و بگذشت سر قبر جوانان لاله رویه دمی که گلرخان آیند به گلگشت
بود غم در دلم بسیار بسیار نمی پرسی که چونی ای دل افگار اگر پرسی برایت می شمارم غم دل را چو نی با ناله زار
بوره ای روی تو باغ بهارم خیالت مونس شبهای تارم خدا دونه که در دنیای فانی بغیر عشق ته کاری ندارم
بوره بلبل بنالیم از سر سوز بوره آه سحر از مو بیاموز تو از بهر گلی ده روز نالی مو از بهر دل‌آرامم شو و روز
بوره منت بریم ما از کریمان بکشیم دست از خوان لئیمان کریمان دست در خوان کریمی که بر خوانش نظر دارند کریمان
بی ته سر در بیابانم شو و روز سرشک از دیده بارانم شو و روز نه بیمارم که جایم میکری درد همیدانم که نالانم شو و روز
بی تو تلواسه دیرم ای نکویار زهر در کاسه دیرم ای نکویار میم خون گریه ساقی ناله مطرب مصاحب این سه دیرم ای نکویار
بی روی تو مرگ در کمینم بادا غم مونس خاطر حزینم بادا گر چشم به روی دگری بگشایم تیر مژه تو دلنشینم بادا
بیته یارب به بستان گل مرویاد وگر روید کسش هرگز مبویاد بیته هر گل به خنده لب گشاید رخش از خون دل هرگز مشویاد
تا با توام، از تو جان دهم آدم را وز نور تو روشنی دهم عالم را چون بی‌تو بوم، قوت آنم نبود کز سینه به کام خود برآرم دم را
تن محنت کشی دیرم خدایا دل با غم خوشی دیرم خدایا زشوق مسکن و داد غریبی به سینه آتشی دیرم خدایا
تنهایی و لحظه های پر آشوبم هی مشت بر این دقیقه ها میکوبم انگار همیشه رسم دنیا این است تو حال مرا بپرسی و من … خوبم …
ته دوری از برم دل در برم نیست هوای دیگری اندر سرم نیست بجان دلبرم کز هر دو عالم تمنای دگر جز دلبرم نیست
ته که می‌شی بمو چاره بیاموج که این تاریک شوانرا چون کرم روج کهی واجم که کی این روج آیو کهی واجم که هرگز وا نه‌ای روج
ته که ناخوانده‌ای علم سماوات ته که نابرده‌ای ره در خرابات ته که سود و زیان خود ندانی بیاران کی رسی هیهات هیهات
تو زیبایی و همچون موج دریا پر هیاهویی منم تشنه کویری که ندارد هیچ آهویی بیا یک شب کنارم تا سحر بنشین ببین جانا که خوشتر باشد از صد موج این بی ها و بی هویی
تویی آن شکرین لب یاسمین بر منم آن آتشین دل دیدگان تر از آن ترسم که در آغوشم آیی گدازد آتشت بر آب شکر
جدا از رویت ای ماه دل افروز نه روز از شو شناسم نه شو از روز وصالت گر مرا گردد میسر همه روزم شود چون عید نوروز
جره بازی بدم رفتم به نخجیر سبک دستی بزد بر بال من تیر برو غافل مچر در کوهساران هران غافل چرد غافل خورد تیر
حرامم بی ته بی آلاله و گل حرامم بی ته بی آواز بلبل حرامم بی اگر بی ته نشینم کشم در پابی گلبن ساغر مل
حریقی به جانم زدی با نگاهت دلم را ربودی تو با روی ماهت سیاهی برفت از تمام جهان چو دیدم به یک لحظه چشم سیاهت
خداوندا بفریاد دلم رس تو یار بیکسان مو مانده بیکس همه گویند طاهر کس نداره خدا یار مو چه حاجت کس
خدایا واکیان شم واکیان شم بدین بیخانمانی واکیان شم همه از در برانند سوته آیم ته که از در برانی واکیان شم
خرم کوه و خرم صحرا خرم دشت خرم آنانکه این آلالیان کشت بسی هند و بسی شند و بسی یند همان کوه و همان صحرا همان دشت
خور از خورشید رویت شرم دارد مه نو زابرویت آزرم دارد بشهر و کوه و صحرا هر که بینی زبان دل بذکرت گرم دارد
خورشید رخا، ز بنده تحویل مکن این وصل مرا به هجر تبدیل مکن خواهی که جدا شوی ز من بی‌سببی؟ خود دهر جدا کند، تو تعجیل مکن
خوشا آنان که با ته همنشینند همیشه با دل خرم نشینند همین بی رسم عشق و عشقبازی که گستاخانه آیند و ته بینند
خوشا آنانکه تن از جان ندانند تن و جانی بجز جانان ندانند بدردش خو گرند سالان و ماهان بدرد خویشتن درمان ندانند
خوشا آنانکه سودای ته دیرند که سر پیوسته در پای ته دیرند بدل دیرم تمنای کسانی که اندر دل تمنای ته دیرند
خوشا آنانکه هر از بر ندانند نه حرفی وانویسند و نه خوانند چو مجنون سر نهند اندر بیابان ازین گو گل روند آهو چرانند
خوشا آنانکه پا از سر ندونند مثال شعله خشک وتر ندونند کنشت و کعبه و بتخانه و دیر سرائی خالی از دلبر ندونند
خوشا روزی که دیدار ته وینم گل و سنبل ز رخسار ته چینم بیا بنشین که تا وینم شو و روز جمالت ای نگار نازنینم
خوشی ها دردها تقسیم بر دو چه با هم یا جدا تقسیم بر دو خدایی زندگی با عشق یعنی شبیه ما دوتا تقسیم بر دو
خیابانهای تنهایی ، دلی ولگرد می خواهد و آوازم بدون تو ، سکوتی سرد می خواهد برایت مرده بودم تا ، برایم تب کند قلبت ولی حتی نپرسیدی “دلت همدرد می خواهد ؟”
در دل آتش نشستن کار آسانی نبود راه را بر اشک بستن کار آسانی نبود با غروری هم قد و بالای بام و آسمان بارها در خود شکستن کار آسانی نبود
در دیده ی ما نقش رخ دوست اگر نیست یادش به دلم لحظه ای از سینه جدا نیست در سینه ی بی کینه ی ما نقش تو جاریست هرچند که در دیده ی ما جای تو خالیست
در سینه‌ام دوباره غمی جان گرفته است « امشب دلم به یاد شهیدان گرفته است » تا لحظه‌ای پیش دلم گور سرد بود اینک به یمن یاد شما جان گرفته است
در گوش دلم گفت فلک پنهانی: حکمی که قضا بود ز من می دانی؟ در گردش خود اگر مرا دست بدی، خود را برهاندمی ز سرگردانی
دردی است مرا به دل دوایم بکنید گرد ســــر آن شــــوخ فدایم بکنید دیـــوانه‌ام و روی به صحــــــرا دارم زنجـــــیر بیارید و به پایم بکنیـــــد
دل تنگم ز سنگ غم شکسته به تیغ نامرادی گشته خسته ببین از دوریت ای نازنینم غبار حسرتم بر دل نشسته
دلا اصلا نترسی از ره دور دلا اصلا نترسی از ته گور دلا اصلا نمیترسی که روزی شوی بنگاه مار و لانهٔ مور
دلا خوبان دل خونین پسندند دلا خون شو که خوبان این پسندند متاع کفر و دین بی‌مشتری نیست گروهی آن گروهی این پسندند
دلا خونی دلا خونی دلا خون همه خونی همه خونی همه خون ز بهر لیلی سیمین عذاری چو مجنونی چو مجنونی چو مجنون
دلا غافل ز سبحانی چه حاصل مطیع نفس و شیطانی چه حاصل بود قدر تو افزون از ملایک تو قدر خود نمیدانی چه حاصل
دلا پوشم ز عشقت جامهٔ نیل نهم داغ غمت چون لاله بر دیل دم از مهرت زنم همچون دم صبح وز آن دم تا دم صور سرافیل
دلتنگ تر از آنم که دلم را بشکانی من آمده ام یا نشود یا نتوانی من آمده ام تا که به چشم تو بدوزم چشم های شکست خورده ی رویای جوانی
دلم بی وصل ته شادی مبیناد زدرد و محنت آزادی مبیناد خراب آباد دل بی مقدم تو الهی هرگز آبادی مبیناد
قلبم تهی ز شوق و رنگ قلبم را جنگ آب و نهنگ قلبم تباه ز تاریکی و ننگ قلبم مرده در آغوش سنگ
لاله کاران دگر لاله مکارید باغبانان دو دست از گل بدارید اگر عهد گلان این بو که دیدم بیخ گل بر کنید و خار بکارید
مثل عادت نیستی تا ساده انکارت کنم تو نفس های منی باید که تکرارت کنم مقتضای بودنی یعنی که بی تو نیستم زندگی بخشی و باید عمر ایثارت کنم
محبت آتشی در جانم افروخت که تا دامان محشر بایدم سوخت عجب پیراهنی بهرم بریدی که خیاط اجل میبایدش دوخت
مرا درد آموه و درمان چه حاصل مرا وصل آموه و هجران چه حاصل بسوته بی گل و آلاله بی سر سر سوته کله یاران چه حاصل
مرا نه سر نه سامان آفریدند پریشانم پریشان آفریدند پریشان خاطران رفتند در خاک مرا از خاک ایشان آفریدند
من آن ابرم که بارانش تو هستی همان یوسف که کنعانش تو هستی مسافر میشوم تا آخر عمر در آن راهی که پایانش تو هستی
من آن مسکین تذروبی پرستم من آن سوزنده شمع بی‌سرستم نه کار آخرت کردم نه دنیا یکی خشکیده نخل بی‌برستم
منم که تا تو نخوابی نمی برد خوابم تو درد عشق ندانی ، بخواب آسوده ز ریشه کندن این دل تبر نمی خواهد به یک اشاره می افتد درخت فرسوده
مو آن اسپید بازم سینه سوهان چراگاه مو بی سر بشن کوهان همه تیغی به سوهان میکرن تیز مو آن تیغم که یزدان کرده سوهان
مو آن بحرم که در ظرف آمدستم چو نقطه بر سر حرف آمدستم بهر الفی الف قدی بر آیو الف قدم که در الف آمدستم
مو آن دل داده یکتا پرستم که جام شرک و خود بینی شکستم منم طاهر که در بزم محبت محمد را کمینه چاکرستم
مو آن رندم که نامم بی‌قلندر نه خان دیرم نه مان دیرم نه لنگر چو روج آیو بگردم گرد گیتی چو شو آیو به خشتی وانهم سر
مو آن محنت کش حسرت نصیبم که در هر ملک و هر شهری غریبم نه بو روزی که آیی بر سر من بوینی مرده از هجرحبیبم
مو ام آن آذرین مرغی که فی‌الحال بسوجم عالم ار برهم زنم بال مصور گر کشد نقشم به گلشن بسوجه گلشن از تاثیر تمثال
مو که سر در بیابانم شو و روز سرشک از دیده بارانم شو و روز نه تب دیرم نه جایم میکند درد همیدونم که نالونم شو و روز
مو که چون اشتران قانع به خارم جهازم چوب و خرواری ببارم بدین مزد قلیل و رنج بسیار هنوز از روی مالک شرمسارم
می خور که فلک بهر هلاک من و تو، قصدی دارد بجان پاک من و تو؛ در سبزه نشین و می روشن میخور، کاین سبزه بسی دمد ز خاک من و تو
می پرسیدی که چیست این نقش مجاز، گر بر گویم حقیقتش هست دراز، نقشی است پدید آمده از دریائی، وآنگاه شده بقعر آن دریا باز
مگر شیر و پلنگی ای دل ای دل بمو دایم به جنگی ای دل ای دل اگر دستم فتی خونت بریجم بوینم تا چه رنگی ای دل ای دل
نذونی ای فلک که مستمندم وامو پر بد مکه که دردمندم بیک گردش که میکردی ببینی چو رشته مو بسامانت ببندم
نمیدانم دلم دیوانهٔ کیست کجا آواره و در خانهٔ کیست نمیدونم دل سر گشتهٔ مو اسیر نرگس مستانهٔ کیست
نمیدانم که رازم با که واجم غم و سوز وگدازم با که واجم چه واجم هر که ذونه میکره فاش دگر راز و نیازم با که واجم
نمیدانم که سرگردان چرایم گهی نالان گهی گریان چرایم همه دردی بدوران یافت درمان ندانم مو که بیدرمان چرایم
نهالی کن سر از باغی برآرد ببارش هر کسی دستی برآرد برآرد باغبان از بیخ و از بن اگر بر جای میوه گوهر آرد
نیکی و بدی که در نهاد بشر است، شادی و غمی که در قضا و قدر است، با چرخ مکن حواله کاندر ره عقل، چرخ از تو هزاربار بیچاره تر است.
نپرسی حال یار دلفکارت که هجران چون کند با روزگارت ته که روز و شوان در یاد مویی هزارت عاشق با مو چه کارت
هر سبزه که بر کنار جوئی رسته است، گوئی ز لب فرشته خوئی رسته است؛ پا بر سر هر سبزه به خواری ننهی، کان سبزه ز خاک لاله روئی رسته است.
هر چند کسی میان ما حایل نیست اما نگهت به سوی من مایل نیست گفتم قُسمت دهم ، ولی میگویند چشم تو به هیچ مذهبی قایل نیست
هزاران غم بدل اندوته دیرم هزار آتش بجان افروته دیرم بیک آه سحر کز دل برآرم هزاران مدعی را سوته دیرم
هزاران ملک دنیا گر بدارم هزاران ملک عقبی گر بدارم بوره ته دلبرم تا با ته واجم که بی روی تو آنرا گر بدارم
همه شو تا سحر اختر شمارم که ماه رویت آیو در کنارم شوان گوشم بدر چشمم براهت گذاری تا بکی در انتظارم
همه عالم پر از کرد چه سازم چو مو دلها پر از درد چه سازم بکشتم سنبلی دامان الوند همواز طالعم زرد چه سازم
وای آن روجی که در قبرم نهند تنگ ببالینم نهند خشت و گل و سنگ نه پای آنکه بگریزم ز ماران نه دست آنکه با موران کنم جنگ
یاران موافق همه از دست شدند، در پای اجل یکان یکان پست شدند، بودیم بیک شراب در مجلس عمر، یکدور ز ما پیشترک مست شدند
یک قطره آب بود و با دریا شد، یک ذره خاک و با زمین یکتا شد، آمد شدن تو اندرین عالم چیست؟ آمد مگسی پدید و ناپیدا شد
یکچند به کودکی به استاد شدیم؛ یکچند ز استادی خود شاد شدیم؛ پایان سخن شنو که ما را چه رسید چون آب برآمدیم و چون باد شدیم
پر است خلوتم از یاد عاشقانه او گرفته باز دل کوچکم بهانه او نسیم رهگذر این بار هم نیاورده به دست قاصدکی نامه یا نشانه او
پسندی خوار و زارم تا کی و چند پریشان روزگارم تا کی و چند ته که باری ز دوشم برنگیری گری سربار بارم تا کی و چند
چرا آزرده حالی ای دل ای دل همه فکر و خیالی ای دل ای دل بساجم خنجری دل را برآرم بوینم تا چه حالی ای دل ای دل
چرا حس میکنم هستی کنارم ؟ چرا این رفتنو باور ندارم ؟ چرا گم میکنم روز و شبامو ؟ چرا حس میکنم داری هوامو ؟
چرا دایم بخوابی ای دل ای دل ز غم در اضطرابی ای دل ای دل بوره کنجی نشین شکر خدا کن که شاید کام یابی ای دل ای دل
چشم پاک دختری از جمله ای تر مانده است چشم های پاکش اما خیره بر در مانده است روی دیوار اتاق کوچک تنهایی اش عکس بابایش کنار شعر مادر مانده است
چنان عاشق چنان دیوونه حالم که می خوام از تو و از دل بنالم هنوزم با همین دیوونه حالیم یه رنگم، صادقم، صافم، زلالم
چه شده ای دل دیوانه ؟ هوایش کردی ؟ با دو چشمان پر از اشک صدایش کردی ؟ گفته بودم که دلش معدن بی معرفتی ست تو نشستی و دلت خوش به وفایش کردی ؟
چو آن نخلم که بارش خورده باشند چو آن ویران که گنجش برده باشند چو آن پیری همی نالم درین دشت که رودان عزیزش مرده باشند
چون حاصل آدمی درین جای دو در، جز درد دل و دادن جان نیست دگر: خرم دل آنکه یک نفس زنده نبود، و آسوده کسیکه خود نزاد از مادر
چون عمـر بسر رسد چه بغداد و چه بلخ پیمانه چــو پر شود چه شیرین و چه تلخ خوش باش که بعـد از من و تو ماه بسی از ســــلخ به‌غره آیــــــــد از غـره بـسلخ
چون غنچه ء گل قرا به پرداز شود نرگس به هواى مى قدح ساز شود فارغ دل آن کسى که ماند حباب هم در سر میخانه سر انداز شود
کافرم گر منی آلاله کارم کافرم گر منی آبش بدارم کافرم گر منی نامش برم نام دو صد داغ دل از آلاله دارم
کنار من که قدم میزنی هوا خوب است پر از پریدنم و جای زخم ها خوب است قدم بزن ، پُرم از حس “در کنار تویی” قدم بزن پُرم از حس اینکه “ما” خوب است
گاویست بر آسمان قرین پروین، گاویست دگر نهفته در زیر زمین؛ گر بینائی، چشم حقیقت بگشا: زیر و زبر دو گاو مشتی خر بین.
گر بر فلکم دست بدی چون یزدان، برداشتمی من این فلک را ز میان؛ از نو فلک دگر چنان ساختمی، کازاده بکام دل رسیدی آسان.
گفتمت عشقت به دل افزون شده دل ز جادوی رخت افسون شده جز تو هر یادی ز دل مدفون شده عالم از زیبائیت مجنون شده
گل اشکم شبی وا میشد ای کاش / همه دردم مداوا میشد ای کاش به هر کس قسمتی دادی خدایا / شهادت قسمت ما میشد ای کاش
گلستان جای تو ای نازنیننم مو در گلخن به خاکستر نشینم چه در گلشن چه در گلخن چه صحرا چو دیده واکرم جز ته نوینم
گلش در زیر سنبل سایه پرور نهال قامتش نخلی است نوبر زعشق آن گل رعنا همه شب چو بلبل ناله و افغان برآور
گلی کشتم باین الوند دامان آوش از دیده دادم صبح و شامان چو روج آیو که بویش وا من آیو برد بادش سر و سامان بسامان
گلی که خود بدادم پیچ و تابش باشک دیدگانم دادم آبش درین گلشن خدایا کی روا بی گل از مو دیگری گیرد گلابش
گیج و ویجم که کافر گیج میراد چنان گیجم که کافر هم موی ناد بر این آئین که مو را جان و دل داد شمع و پروانه را پرویج میداد
یک روح پر از بهانه دارم برگرد ! یک عالمه عاشقانه دارم برگرد ! با اینکه دلیل رفتنت “من” بودم یک خواهش کودکانه دارم برگرد !
یکی برزیگرک نالان درین دشت بخون دیدگان آلاله می‌کشت همی کشت و همی گفت ای دریغا بباید کشت و هشت و رفت ازین دشت
یکی درد و یکی درمان پسندد یکی وصل و یکی هجران پسندد من از درمان و درد و وصل و هجران پسندم آنچه را جانان پسندد
ﯾﺎﺩ ﺑﮕﺬﺷﺘﻪ ﺑﻪ ﺩﻝ ﻣﺎﻧﺪ ﻭ ﺩﺭﯾﻎ ﻧﯿﺴﺖ ﯾﺎﺭﯼ ﮐﻪ ﻣﺮﺍ ﯾﺎﺩ ﮐﻨﺪ ﺩﯾﺪﻩ ﺍﻡ ﺧﯿﺮﻩ ﺑﻪ ﺭﻩ ﻣﺎﻧﺪ ﻭ ﻧﺪﺍﺩ ﻧﺎﻣﻪ ﺍﯼ ﺗﺎ ﺩﻝ ﻣﻦ ﺷﺎﺩ ﮐﻨﺪ
ﺍﺯ ﻃﻌﻨﻪ ﺟﺎﻫﻼﻥ ﻧﺨﻮﺍﻫﻢ ﺗﺮﺳﻴﺪ ﺑﺮ ﺧﻨﺪﻩ ﺍﻳﻦ ﺯﻣﺎﻧﻪ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺧﻨﺪﻳﺪ ﻣﻦ ﺑﺮ ﺳﺮ ﻋﺸﻖ ﭘﺎﮎ ﺧﻮﺩ ﻣﻴﻤﺎﻧﻢ ﺗﺎ ﮐﻮﺭ ﺷﻮﺩ ﻫﺮ ﺁﻧﮑﻪ ﻧﺘﻮﺍﻧﺪ ﺩﻳﺪ
ﺗﺎ ﭼﻨﺪ ﻧﻈﺮ ﺑﻪ ﺭﻭﯼ ﻣﻬﺘﺎﺏ ﮐﻨﻢ ؟ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻫﻮﺍﯼ ﺩﯾﺪﻧﺖ ﺁﺏ ﮐﻨﻢ ؟ یک ﻗﻄﻌﻪ ﯼ ﻋﮑﺲ ﺧﻮﺩ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺑﻔﺮﺳﺖ ﺗﺎ ﺩﺭ ﺩﻝ ﺑﯿﻘﺮﺍﺭ ﺧﻮﺩ ، ﻗﺎﺏ ﮐﻨﻢ
ﺩﮔﺮ ﺍﺯ ﻭﺣﺸﺖ ﻣﺮﺩﺍﺏ ﺧﻮﺩﻡ ﺩﻟﮕﻴﺮﻡ ﻣﻦ ﺍﮔﺮ ﺑﺮﻛﻪ ﺻﻔﺖ ﻣﺎﻧﺪﻡ ﻭ ﺩﺭﻳﺎ ﻧﺸﺪﻡ ﻣﮕﺬﺍﺭﻳﺪ ﺩﮔﺮ ﺑﺮ ﺳﺮ ﺭﺍﻫﻢ ﺗﻠﻪ ﺍﻱ ﻣﻦ ﺧﻮﺩﻡ ﺑﻲ ﺗﻠﻪ ﺩﺭ ﺩﺍﻡ ﺧﻮﺩﻡ ﺯﻧﺠﻴﺮﻡ
ﺩﺭ ﺧﻮﺍﺏ ، ﭼﺮﺍﻍ ﺗﺎ ﺳﺤﺮ ﺩﺳﺘﻢ ﺑﻮﺩ ﺩﺭ ﺧﻮﺍﺏ ، ﮐﻠﯿﺪ ﻫﺮ ﭼﻪ ﺩﺭ ، ﺩﺳﺘﻢ ﺑﻮﺩ ﺯﯾﺒﺎﺗﺮ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺧﻮﺍﺏ ﻧﺪﯾﺪﻡ ﺧﻮﺍﺑﯽ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﺷﺪﻡ ، ﺩﺳﺖ ﺗﻮ ﺩﺭ ﺩﺳﺘﻢ ﺑﻮﺩ
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺩﻟﺨﺴﺘﮕﻲ ﻫﺎﯼ ﻣﺪﺍﻭﻡ ﻧﯿﺴﺖ ، ﻫﺴﺖ ؟ ﺩﻭﺭﯼ ﻭ ﺩﻟﺒﺴﺘﮕﯽ ﻫﺎ ﮔﺮﭼﻪ ﻻﺯﻡ ﻧﯿﺴﺖ ، ﻫﺴﺖ ! ﺩﻭﺭﯼ ﻭ ﺩﻟﻮﺍﭘﺴﻢ ، ﺩﻟﻮﺍﭘﺲ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺗﻮ … ﺭﺍﺳﺘﯽ ، ﺩﻟﻮﺍﭘﺴﯽ ﻫﺎﯾﻢ ﻣﺰﺍﺣﻢ ﻧﯿﺴﺖ ؟ ﻫﺴﺖ ؟
ﻃﺎﻟﺐ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﻫﺴﺘﻢ ، ﻣﻘﺼﺪﻡ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺗﻮﺳﺖ ﯾﺎﺱ ﭘﺮ ﭘﺮ ﮔﺸﺘﻪ ﺍﻡ ، ﻣﺮﻫﻤﺶ ﺩﺳﺘﺎﻥ ﺗﻮﺳﺖ ﺑﻮﺩﻧﻢ ﺑﺎ ﺑﻮﺩﻧﺖ ﻣﻌﻨﺎﯼ ﺩﯾﮕﺮ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ ﺣﺎﻝ ﻣﻦ ﺧﻮﺵ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﺑﺎ ﺁﻥ ﻟﺐ ﺧﻨﺪﺍﻥ ﺗﻮ
ﻧﺎﻟﻪ ﻛﺮﺩﻡ ﺁﻓﺘﺎﺏ ﺍﻱ ﺁﻓﺘﺎﺏ ﺑﺮ ﮔﻞ ﺧﺸﻜﻴﺪﻩ ﺍﻱ ﺩﻳﮕﺮ ﻧﺘﺎﺏ ﺗﺸﻨﻪ ﻟﺐ ﺑﻮﺩﻳﻢ ﺍﻭ ﻣﺎ ﺭﺍ ﻓﺮﻳﻔﺖ ﺩﺭ ﻛﻮﻳﺮ ﺯﻧﺪﮔﺎﻧﻲ ﭼﻮﻥ ﺳﺮﺍﺏ

آخرین کلمات ورودی

معنی شعر از چهره افروخته گل را مشکن

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *