خانه / حکیمانه / حکیمانه – ۱۸

حکیمانه – ۱۸

خنده را معنی به سرمستی مکن، آنکه میخندد غمش بی انتهاست…

خنده ی تلخ من از گریه غم انگیز تر است/کارم از گریه گذشته به این می خندم
خوب بود این مردم دانه های دلشان پیدا بود…
خوبرویان جهان رحم ندارد دلشان /باید از جان گذرد هر که شود عاشقشان
خود شناسی قدم اول عاشق شدن است؛
وای بر یوسف اگر ناز زلیخا بکشد…
فاضل نظری
خورشید از دور زیباست
و تو از نزدیک
آه من به فدای صندلیِ خالیِ کنار صندلی ات
هِی
خوش گرفتی از من بیدل سراغ
یاد من کن تا بسوزد این چراغ
جان ما بایکدیگر پیوند داشت
هردومان را عشق در یک بند داشت
خوشا آنان که الله یارشان بی..
بحمد و قل هوالله کارشان بی..
خوشا آنان که دایم در نمازند..
بهشت جاودان بازارشان بی..
(بابا طاهر)
خوشا دردی که درمانش تو باشی / خوشا راهی که پایانش تو باشی
خوشا چشمی که رخسار تو بیند / خوشا ملکی که سلطانش تو باشی
خوشبختی مرغی است که در آسمان آرزوی همه پرواز
می کند اما روی بام همه نخواهد نشست.
(ویلیام هوگارت)
خوشبختی
رنگین کمان لبخند توست!
که…. با هر ترنم باران
شکل می گیرد!
«فقط خوشحال باش»
من اشک آسمان را در می آورم!
خوشحالم که ساعت هارا عقب کشیده اند.
حالا
یک ساعت بیشتر عاشقت بوده ام…
خونِ خوبان همه فدایِ حسین
جان به قربانِ بچه های حسین
خوش به احوالِ هفت پشتِ کسی
که شده نوکر و گدای حسین
خیال نکن
اگر برای کسی تمام شدی،
امیدی هست!
خورشید…
از آن جا که غروب می کند,
طلوع نمی کند!
شاعر: افشین یداللهی
دارم از صدای شکستنهام سیر میشم
دارم از زمونه دلگیر می شم
دارم عاشق گوشه گیر می شم
دارم یه آدم خسته درگیر می شم..!!
داستان از میوه های سر به گردون سای اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید
باغ بی برگی
خنده اش خونی است اشک آمیز…
مهدی اخوان ثالث
دامن هر گل مگیر و گرد هر شمعی مگرد!!
طالب حسن غریب و معنی بیگانه باش….
(صائب)
دانه هایی از عشق کاشتم!
خوشه هایی از غم برداشتم!
خیانت…
تکرار…
و رویش نفرت.!
دانه ی فلفل سیاه و خال مه رویان سیاه…
هر دو جانسوز اند،
اما ای کجا و آن کجا!
دخترک مرگ مغزی بود…..
هر روز قلبش را اهدا میکرد!!!
در ارزوی بوس وکنارت مردم
وز حسرت لعل ابدارت مردم
قصه نکنم دراز کوتاه بگم
بازا بازا کز انتظارت مردم
در انتظار خوابم و صد افسوس
خوابم به چشم باز نمی آید
اندوهگین و غمزده میگویم
شاید ز روی ناز نمی آید
فروغ
در این تنهایی دوران
منم تنهای بی پایان
ولی اینگونه در یادت
شوم باران
تو ای رویای بی پایان
خدای من…
در این دنیا که نامردی مرام است /نکن مردی که مردی هم حرام است
در این دو روز دنیا دلم صفا ندارد…. مگر بر انکه معشوق دو باره سر برارد
ز لب بگویم الان ز چشمها به باران….. که با تمام این جان منتظرم مهدی جان
در بیکران دور-در روزگار نور-درشهر بی عبور
زیر درخت مهر-برروی سنگ کور-باجوهر سرشت
بادست سرنوشت-حرفی نوشته بود-<آرامگاه عشق>.
در تنهاییم به این میندیشم که در تنهاییش به من میندیشد؟
در حسرت دیدار تو آواره ترینم
هرچند که تا منزل تو فاصله ای نیست
در حسرت یک نعره مستانه بمردیم /ویران شود این شهر که میخانه ندارد.
در حق دلم چه کار خوبی کردم
با ماه و ستاره پایکوبی کردم
با بوسه تمام دوستت دارم را
بر روی لب تو خالکوبی کردم

در حیرتم از این مردم پست
این مردم مظلوم کشِ مرده پرست
تا هست می برندش به جفا
وقتی که بمُرد می برندش سر دست
در دهکده ی تو خبر از بوی ریا نیست / چون نیست ریا، هیچکس انگشت نما نیست ما طالب مهریم و دل از عاطفه لبریز / دل صافتر از تو به خدا هیچ کجا نیست
در دیاری که در او نیست کسی یار کسی
کاش یارب نیفتد به کسی کار کسی
«استاد شهریار»
در دیده بجای خواب آبست مرا
زیرا که بدیدنت شتاب است مرا
گویند بخواب تا بخوابش بینی
ای بیخبران چه جای خوابست مرا
در رفتن جان از بدن
گویند هنوعی سخن
من خود به چشم خویشتن
دیدم که جانم می رود
-سعدی-
در ره منزل لیلی ک خطرهاست ب جان*شرط اول قدم آن است ک مجنون باشی.

در زد کسی انگار که مهمان داریم
در سفره گرسنگی فراوان داریم
امروز پدر ابر زیادی آورد
مانند همیشه شام باران داریم
در زندگی هیچ چیز ارزش نگرانی ندارد وقتی حقیقتی مثل خدا ساکن قلبها باشد.
در سکوتم غوغایی بر پاست / در حرفهایم سکوتی حکم فرماست
در سیل زمان چون به شنا افتادیم، در بازى امواج ز پا افتادیم، افسوس زمانى که به ساحل برسیم، خوابیم و ندانیم کجا افتادیم
در قید غمم، خاطر آزاد کجای، تنگ است دلم قوت فریاد کجای، با آن که زمانی ز ما یاد نکردی، ای آن که نرفتی دمی از یاد کجای…
در محفلی که خورشید اندر شمار ذره ست
خود را بزرگ دیدن شرط ادب نباشد
(حافظ)
در مسلک ما معنی پرواز چنین است: با بال شکسته به هوای " او " پریدن…!
در هر شکن زلف گره گیر تو دامیست
این سلسله یک حلقه ی بیکار ندارد
در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم/عاشق نمیشوی که ببینی چه میکشم/
با عقل آب عشق به یک جو نمیرود/بیچاره من که ساخته از آب و آتشم
در کارگه کوزه گری رفتم دوش، دیدم دو هزار کوزه گویا و خموش، ناگاه یکی کوزه برآورد خروش، کو کوزه گر و کوزه خر و کوزه فروش.
در کوی نیکنامان مارا گذر ندادن گر تو نمیپسندی تغییر ده قضا را
در گذر از جاده زندگی آموختم…
کسانی را که بیشتر دوست می داری…
زود تر از دست می دهی…
(آلبر کامو)
در یک هوای سردِ پس از باران
مردی رمیده بخت
با سرفه های سخت
دیدم که پهن می کرد
عریانی خودش را
روی طناب رخت
دربساط می پرستان حیله ونیرنگ نیست، سینه راپرکردن از جام حقیقت ننگ نیست، پیکراین خانه راچیزی نسازد جزصفا، عاقبت از ادمی چیزی نماند جز وفا
درحىرتم از مرام اىن مردم پست / اىن طاىفه زنده کش مرده پرست
تاهست به ذلت بکشندش به جفا/ تا مرد به حسرت ببرندش سردست
*اقبال لاهورى *
ا
درختی خشک را مانم به صحرا که عمری سر کند تنهای تنها
نه بارانی که آرد برگ و باری نه برقی تا بسوزد هستیش را
فریدون مشیری
درد دریادلان را با که گویم
غمخوار دریادل را کجا جویم
دلم دریای خون شد درغم دوست
چگونه دل ازین دریا بشویم.
دردا در گنجینه به ماران بگشودند / اندوه که بر دوست ره خانه ببستند
دردعشقی کشیده ام که مپرس
زهرهجری چشیده ان که مپرس
دردم از یار است و درمان نیز هم…
دل فدای او شد و جان نیز هم…
درزندگی آنچه رادوست داری به دست آور
وگرنه مجبوری آنچه را به دست میاوری دوست بداری
دروغ گفته اند که دنیا
این همه کهکشان دارد
دنیای من خلاصه میشود!
در عرض شانه هایِ مردانه تو…
درچشم من آمد آن سهی سرو بلند-بربود دلم زدست و درپای افکند-این دیده شوخ میبرددل به کمند-خواهی به کس دل ندهی دیده ببند
دست به دامن خدا که میشوم
چیزی آهسته درون من به صدا در می آید…
نترس…
از باختن تا ساختن دوباره، فاصله ای نیست!
دست طلب که پیش دیگران میکنی دراز
پل بسته ای که بگذری از آبروی خویش
صایب
دستان من شقاوت طوفان را
پاهای من رطوبت باران را
و جسم من برودت غمها را
باور نمی کند زیرا تو را دارم
دعا میکنم زیر این سقف بلند؛ روی دامان زمین؛ هرکجا خسته شدی؛ یاکه پرغصه شدی؛ دستی از غیب به دادت برسد؛؛؛؛؛ و چه زیباست که آن دست خدا باشد و بس؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛
دفتر عمر مرا روز جزا باز مکن که بامید عطای تو گنهکار شدم
دل اگر خداشناسی همه در رخ علی بین
به علی شناختم من به خدا قسم خدا را
شهریار
دل خوش از آنیم که حج میرویم غافل از آنیم که کج میرویم
کعبه به دیدار خدا میرویم
او که همین جاست کجا میرویم؟!
دل را مده به هر کس. تا تو نشی چه بی کس. سر را بده به جانان. تا جان دهد به تو کس.
دل قشنگتو هیچ وقت درگیر"آه"نکن بذار"آه"سهم کسانی باشه که دلگیرت میکنن.
دلبرم طفلست و معشوقی نمیداند هنوز*خون عاشق را بجای شیر مادر میمکد
دلت آبی تر از دریا رفیقم
به کامت شادی دنیا رفیقم
الهی دائما چون گل بخندی
شب و روزت خوش و زیبا رفیقم
دلتنگ تو امروز شدم تا فردا
فردا شد و باز هم تو گفتی فردا
امروز دلم مانده و یک دنیا حرف
یک هیچ به نفع دل تو تا فردا
دلتنگم،
مثل مادر بی سوادی که دلش هوای بچه اش را کرده ولی بلد نیست شماره اش را بگیره.

دلم – دیوانه – «بودن» با تو را می خواست!
مهدی اخوان ثالث
دلم اندوه غم دارد در این انبوه ویرانی
کمی تا قسمتی ابری و شاید باز بارانی
دلم تنگ است دلم میسوزد از باغی که میسوزد
نه دیداری
نه بیداری
نه دستی از سر یاری
مرا آشفته میدارد چنین آشفته بازاری…
دلم رنجیده خاطر شد
ولی اینبار هم تا صبح
تمام درد هایم را
شبانه اشک میریزم
دلم شکستی و رفتی خلاف شرط مودت
به احتیاط رو اکنون که آبگینه شکسته
دلم فریاد میخواهد, ولى در انزواى خویش
چه بى آزار با دیوار نجوا میکنم هرشب
دلم که برایت تنگ میشود رو میکنم به کاکتوس کنار تاقچه. کاکتوس به نظرم شکل توست بامزه و وحشتناک با همان تیغ ها کمی احساساتم را می خراشد ولی من میخندم.
دندانم شکست برای شن ریزه ای که درغذایم بود. درد کشیدم نه برای دندانم، برای کم شدن سوی چشمان مادرم! (زنده یاد حسین پناهی)
دندانم شکست به خاطر شن ریزه ای که در غذایم بود…
درد کشیدم…
نه برای درد دندانم….
برای کم شدن سوی چشمان مادرم.
دنیایی که تو را نداشته باشد می شود خالی از سکنه مانند آن سیاره ای که حیات
ندارد
دوباره از تو نوشتم، هوا معطر شد..
بریده اند به نام تو، ناف آهو را…
دوباره غزل آستین پاره کرده است…
دوباره…
جام و
باده و
ساقی…
بهانه کرده است
دود اگر بالا نشیند کسر شأن شعله نیست
جای چشم ابرو نگیرد گر چه او بالاتر است..
دوری فقط تعبیریست از فاصله ها که از ما دارند ولی بی خبرند از نزدیکی دلها…
دوست آن نیست که هر لحظه کنارش باشی/دوست آن است که هر لحظه به یادش باشی
دوست دارم باتوباشم
باتوهم بسترشوم
یاکه در آتش بسوزم
خاک وخاکسترشوم

دوست دارم بر که باشی بحر نباشی / الهی من بمیرم ولی با من قهر نباشی .

دوست دارم سیگار باشم تا لوتیان دودم کنند
دوست ندارم شمع باشم تا دختران فوتم کنند
دوست داشتن یا عشق
دوست دارمت با عشق
عشق من به دوست داشتن
قابل تصور نیست
دوست نزدیک تر از من به من است / وین عجب تر که من از وی دورم.
چه کنم با که توان گفت که او / در کنار من و من مهجورم.
گلستان سعدی
دوست کیفیتی است روحی، که دو جسم را به هم می پیوندد و برای بقای دوستی، دوستان باید فضیلت و ارزش یکدیگر را بشناسند و به دیده ی احترام بنگرند.
دوستانم همه نابند، طلا سیری چند؟
درد از همه شان دور، بلا سیری چند؟
بی گل روی عزیزان، نفسم می گیرد
بی حضور رفقا، صلح و صفا سیری چند؟
دوستی با مردم دانا نکوست
دشمن دانا به از نادانه دوست
دشمن دانا بلندت میکند
بر زمینت میزند نادان دوست..
دوستی شوخی سرد آدماست، بازی شیرین گرگم به هواست
واسه کشتن غرورمن و تو، دوستی توطئه ثانیه هاست

دوستی های دیرینه معنای زندگی هستند هرکجا هستی باش. به یادت حس خوبی دارم
دوش از عشق تو اندر دل من غوغا بود / کو بهر گوشه دل داد و فغان بر پا بود
خواستم عشق تو پنهان کنم اما چکنم / چشم تو بی ادب و این دل ما رسوا بود
دیر آمدی موسی…!
دوره اعجازها گذشته است…
عصایت را به چارلی چاپلین هدیه کن
که کمی بخندیم…… شمس لنگرودی/.
دیر امدی ری را
باد امد و رویاها را با خود برد…
دیروز ما زندگی را به بازی گرفتیم…. امروز او ما را…….. فردا؟؟!!!!
قیصر امین پور
دیریست برادر به برادر نکند رحم، هر طایفه ای اینهمه قابیل ندارد!
دیشب به خانه او رفتم مست
انگشت به در زدم گمان کردم که هست
همسایه سراز پنجره بیرون کرد گفت:
او ماه عسل رفته پس پنجره را بست!
دیشب صدای تیشه از بیستون نیامد
شاید به خواب شیرین، فرهاد رفته باشد…
دیشب که دلم زتاب هجران میسوخت
اشکم همه در دیده گریان میسوخت
میسوختم آنچنان که غیر از دل تو
بر من دل کافر و مسلمان میسوخت
دیشب گرسنه بود ، دختری که مُرد
چه آسان به خاک پس دادیمش
و همسایه اش زیارتش قبول
دیشب از سفر رسید
دیکتاتور تویی و آغوشت! که هر بار مرا تسلیم می کند…
دیگران را هم
غم هست به دل
غم من لیک
غمی غمناک است
/سهراب سپهری/
ذهن نادان مثل مردمک چشم است. هرچه بیشتر به او نور بتابانی تنگتر می شود
راز خود با یار خود هر چند بتوانی مگو / یار را یاری بود، از یارِ یار اندیشه کن.
راز دل با یار محرم هم نباید باز گفت
روزی آن محرم اگر بیگانه شد تکلیف چیست؟
رسم پرهیز از جهان ای کاش برمیداشتند
کاش یوسف روز اول با زلیخا رفته بود
رعایت کن آن عاشقی را که گفت:
بیا عاشقی را رعایت کنیم
رفته ایم از یاد یاران/باگذشت روزگاران
گر ز ما و روزگاران/یاد میشد بد نمیشد
رفیق یکدل و غمخوار و یار باید و نیست
فغان که چه ها در این روزگار باید و نیست!
رمز نو شدن را باید آموخت، وگرنه بهار یک فصل تکراریست.
رنگ سال گذشته را دارد همه لحظه های امسالم
۳۶۵ حسرت را همچنان می کشم به دنبالم..
رو اعصاب که نه

دیوانه ام می کنند

آدمهایی که گوش نمی کنند فقط نصیحتم می کنند…

روان تشنه بر آساید از وجود فرات
مرا فرات ز سر برگذشت و تشنه ترم
سعدی
روح من کمسال است
روح من گاهی ازشوق
سرفه اش میگیرد
سهراب سپهری
روح پدرم شاد که می گفت به استاد
فرزند مرا عشق بیاموز و دگر هیچ…
روز اول آشنایی با تو، "دو دل" بودم!!
الان که رفته ای، "بی دلم"!
یکی را شکستی! یکی را سوزاندی!
روزگار عجیبی شده…
حتی وقتی میخندیم
منظورمان چیزه دیگریست…
روزگار گر سر به نامردی گذاشت/
قید مردی را بزن نا مرد باش…..
روزگاری مردم دنیا دلشان درد نداشت/ هرکسی غصه ی این که چه میکرد نداشت/ چشمه ی سادگی از لطف زمین میجوشید/ خودمانیم، زمین این همه نامرد نداشت/
روزگاریست که سودای بتان دین من است
غم این کار نشاط دل غمگین من است
روزی با خود فکر میکردم که اگر اورا با غریبه ای ببینم شهر را به آتش میکشم اما الان حتی حاضر نیستم کبریتی روشن کنم تا ببینم کجاست….
روزی بود که مانند آن کسی یاد نداشت
روزی رسد خوشی به اندازه کوه
روزی رسد غمت به اندازه دشت
افسانه زندگی چنین است گلم
از سایه کوه باید از دشت گذشت 🙂
روزی که یادت نکنم روز خدا نیست ‎ :-P‎سوگند به اسمت که دلم از تو جدا نیست‎ 😛 ‎
ز ترس مرگ من، مُرد و ندانست که من از روز تولد مرده بودم
ز نور سرخ نشد پرچم "شهید" تهی
چراغ خانه ما را فتیله در خون است
زتو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران
رفتم از کوی تو لیکن عقب سر نگران
ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی
تو بمان و دگران وای به حال دگران…
زحق توفیق خدمت خواستم دلگفت پنهانی
چه خدمت بادازاین بهترکه خلقی رابخندانی
زدم فریادخدایا این چه رسمیست
عزیزان راجداکردن هنرنیست
عزیزان قلب انسانندخدایا
بی قلب چگونه میتوان زیست
زلف چون دوش رها تا به سر دوش مکن
ای مه امروز پریشان ترم از دوش مکن
زلیخا دیدن و یوسف شنیدن
شنیدن کی بود مانند دیدن
زمزمه رسیدن است، پشت سکوت جاده ها
چند قدم مانده فقط…
زمین جایی است که مردمش هر چه را نمی فهمند مسخره می کنند.
زمین نلرز! تو دیگر کوتاه بیا! راستی چرا میلرزی زمین? لرزش تو از خشم است یا از ترس?! نلرز زمین… شانه های پدرم هر روز میلرزد
زنده باد آن کس که هست از جان هوادار وطن
هم وطن غمخوار او, هم اوست غمخوار وطن
رهی معیری
زندگی این تاجر طماع ناخن خشک پیر **** داشت یوسف را به مشتی خاک عالم می فروخت
زندگی تعداد نفس ها نیست!
تعداد لبخندهای کسیست که دوستش داریم!!
زندگی جیره مختصری است
مثل یک فنجان چای
و کنارش عشق است
مثل یک حبه قند
زندگی را با عشق
نوش جان باید کرد.
زندگی را نفسی ارزش غم خوردن نیست, آنقدر سیر بخند تا ندانی غم چیست.
زندگی رسم خوشایندی است زندگی بال وپری داردبا وسعت مرگ. پرشی دارداندازه ی عشق. زندگی چیزی نیست که لب طاقچه ی عادت از یادبرود. سهراب سپهری روحش شاد
زندگی رود روان نیست روان میگذرد
هر چه تقدیر منو توست همان میگذرد
زندگی زیباست ای زیباپسند♥زنده اندیشان به زیبایی رسند♥انقدرزیباست ای بی بازگشت♥کزبرایش میتوان ازجان گذشت♥
زندگی سخت ساده است اما چه سخت است ساده زندگی کردن.
زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست
هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته بجاست
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد…
زندگی قافیه ی باران است
من اگر پاییزم و درختان امیدم همه بی برگ شدند
تو بهاری و به اندازه باران خدا زیبایی
زندگی قرص نانی است
روی حوض ”باورکن” خانه ی خاطرات
سهم ماهی های سرخ
که همیشه عاشقند
(شاعر :کیکاوس یاکیده)
زندگی مسابقه نیست
زندگی یک سفر است
که در هر گامش
ترنم خوش لحظه ها جاریست!
زندگی می گوید :اما باز باید زیست, باید زیست, باید زیست!…* اخوان ثالث *
زندگی میتواند فوق اعاده باشد اگر دیگران ما را به حال خودمان بگذارند
چارلی چاپلین
زندگی کوزه رنگین است
آب این کوزه گهی تلخ گهی شیرین است
زندگی گرمی دلهای بهم پیوسته است
تا در آن دوست نباشد همه دره بسته است
زندگی گریه مختصریست…
مثل یک فنجان چای…
و کنارش عشق است…
مثل یک حبه قند…
زندگی را با عشق نوش جان باید کرد…
زندگی یه این کوتاهی جایی برای هیچ اشتباهی باقی نمیگذارد..
زندگی یک اثر هنریست
بهش فکر نکن….
ازش لذت ببر… ♥
زه گهواره تا گور برو حال کن
زهشیاران عالم هرکه رادیدم غمی دارد***بزن برطبل بی عاری که آنهم عالمی دارد
ساز دلت که کوک نباشد, فرقی نمی کند کجا باشی! سرزمین مادری; یا خانه پدری… هردویک رنگ دارد, رنگ دلتنگی…
ساقی گل و سبزه بس طربناک شده ست / دریاب که هفته‌ی دگر خاک شده ست
می نوش و گلی بچین که تا در نگری / گل خاک شده ست و سبزه خاشاک شده ست

ساقیا برخیزو در ده جام را
خاک بر سر کن غم ایام را
حافظ…
ساقیا! باز خماریم به جامی بنواز
خاطر خسته ما را به سلامی بنواز
گر میسر نشود بگذری از کوچه ما
گاه گاهی دل ما را به پیامی بنواز!
سبقت از سایه ها به بیشتر دویدن نیست! به سوی نور که باشی سایه ها در پس تو اند… "الله نور السماوات و الارض"
سبویی گر شود خالی جدا پیمانه میگردد **** به وقت تنگدستی آشنا بیگانه میگردد
سر سجاده ام امروز به یادت بودم
لب گشودم به ثنایت به هوایت بودم
جمعه شد باز نیامد خبری از سویت
عیب اینجاست که یک جمعه به یادت بودم…
سر می روم از خویش
از گوشه گوشه فرو می ریزم
و عطر تو
رسوایم می کند.
"شمس لنگرودی"
سراسر اگر زرد و پژمرده ایم
ولی دل به پاییز نسپرده ایم
چو گلدان خلی لب پنجره
پر از خاطرات، ترک خورده ایم…
سربه. زیرتر از هزار پیمانه شدیم دیوانه تر از هزار دیوانه شدیم
دیدیم که گلی به روی ما میخندد از پیله درآمدیم و پروانه شدیم
سردردم…. نبود تو سرم را به در می آورد….. مثل یک ماهی بر ساحل افتاده نبود تو مرا به مردن راضی می کند.
سردم شده است و از درون میسوزم
حالاشده کار هرشب وهر روزم
توشعرمرابپوش, سرمانخوری
من دکمه این قافیه را میدوزم!
سرمایه ی عمر آدمی یک نفس است
آن یک نفس از برای یک عمربس است
گر نفسی با نفسی هم نفس است
آن یک نفس از برای یک عمر بس است
سرمشق های آب بابا یادمان رفت
رسم نوشتن با قلم ها یادمان رفت
شهر خدای مهربا ن را حفظ کردیم
اما… خدای مهربان هم یادمان رفت
سرنوشت تصمیم میگیرد که تو در زندگی با چه کسی ملاقات کنی اما تنها قلب توست که تصمیم میگیرد چه کسی در زندگی تو باقی می ماند
سرنوشتم اگر اینست که می بینم
حکم تغییر قضا را به که باید گفت؟
آی خط خوردگی صفحه پیشانی من!
این همه خط خطا را به که باید گفت…؟
سعدی به روزگاران مهری نشسته بردل
بیرون نمیتوان کرد الا به روزگاران…
سفر نکن خورشیدکم ترک نکن منو نرو
نبودنت مرگ منه راهی این سفر نشو
اگر چه من به چشم تو کمم قدیمی ام گمم
آتشفشان عشقم و دریای پر تلاطمم
سلام ای ساکن کوچه های تنهایی بن بست/منم غریبه ترین آشنا، یادت هست/ماکه درقفسی خبرازدوست نداریم/دلتنگ دوستیم ولی چاره نداریم
سلام به اون عزیزی که، فاصله ها باهاش دارم/تو دفتر خاطره هام، خاطره ها باهاش دارم/آرزوی دیدن اون، صورت زیباشو دارم/آخر حرفمم اینه هرجا باشه دوسش دارم
سلام بهونه ی قشنگ من برای زندگی……… آره بازم منم همون دیوونه ی همیشگی
سلام مرا به وجدانت برسان…….
و اگر بیدار بود بپرس
چگونه شب ها را آسوده می خوابد…؟
سه غم آمد به جانم هرسه یکبار
غریبی و اسیری و غم یار
غریبی و اسیری چاره داره
غم یارُ، غم یارُ، غم یار
بابا طاهر
سه غم اومد سراغ مو به یکبار
غریبی و اسیری و غم یار
غریبی و اسیری چاره داره
غم یاروغم یارو غم یار…..
باباطاهر
سودای سر بی سر وسامان یکسو
بی مهری چرخ و دور گردان یکسو
اندیشه خاطر پریشان یکسو
این ها همه یکسو/غم جانان یکسو…….
سکه ی زندگی دو رو دارد
گاه غمگین و گاه غمگینی
عاقبت میهمان یک نفریم
مرگ، با طعم تلخ شیرینی…
(فاضل نظری)
سیب؟ گندم؟!
برای تو
چه بکنم از درختی؟
حاظرم به خاطرت حتی از زمین هم اخراج شوم
سیبی که از درخت می افتد، از نو به شاخه بر می گردد…
اما دیگر نمی شناسند همدیگر را…!
سیر ترشی ات را بخور از بوسه خبری نیست!
عشق تو مرا الست منکم ببعید
حجر تو مرا ان عذابی لشدید
بر کنج لبت نوشته یحیی و یمیت
من مات من العشق فقط مات شهید
عشق همین خنده های ساده توست
وقتی با تمام غصه هایت می خندی
تا از تمام غصه هایم رها شوم
(کیکاووس یاکیده)
عشق چه زیباست اگر مهر تو باور باشد
صبر قشنگ است اگر دست تو یاور باشد
صد جمعه گذشت و عمر من پرپر گشت
کاش این جمعه دگر جمعه ی آخر باشد
عشق چیست؟ برگ کاهی بر سر آب روان، می رود هرجا که خواهد او بدان. نیست مقامی نزد این کاه دون،آب روان است می دهد او را مقام.
عشق یعنى تپش خاطره ها*پرکشیدن به دل انگیزترین مرزامید*
اى که همسایه ى اعجازعطوفت شده اى*عشق واحساس مراباورکن..
عشق ینی کوچک کردن دنیا به اندازه ی یه نفر یا بزرگ کردن یه نفر به اندازه ی دنیا……………
عشق، یک دنیای دیگر را نشانم داده است
کودکی هستم که دستش ذره بین افتاده است
عشقهایی کز پی رنگی بود
عشق نبود عاقبت ننگی بود
یه کم از مولوی یاد بگیر.
این عشقایی که تو چند سایت هست که عقش نیست
هست؟
عشقومیگن که پاکه چه منتش به خاکه/فقط خداروعشقه یه عشقه پاک پاکه،،،
علی عبدالمالکی:
روزا با قرص میخوابم،
شبا تا صبح بیدارم،
همه میگن حالم خوش نیست،
همه میگن جنون دارم
عمرم گهی به حبس و گهی در سفر گذشت/تاریخ زندگیم همه با درد گذشت/ این زندگانی سزای جوانی من نبود/حیف از جوانیم که با درد گذشت/
عمری دل خود سیاه بار آوردم
یک قلب پر از گناه بار آوردم
من قابل اعتنا نبودم ای عشق
شرمنده ام افتضاح بار آوردم
عمریست لبخند های لاغر خود را
در دل ذخیره میکنیم
باشد برای روز مبادا
اما
در صفحه های تاریخ
روزی به نام مبادا ثبت نشده است.
ما پلنگیم مگو لکه به پیراهن ماست
مشکل از اینه توست خطا از ما نیست
ما چون ز دری پای کشیدیم کشیدیم
امید ز هرکس که بریدیم بریدیم
دل نیست کبوتر که چو برخواست نشیند
از گوشه بامی که پریدیم پریدیم
ما چیستیم؟!
جز ملکلولهای فعال ذهن زمین،
که خاطرات کهکشان هارا
مغشوش میکند!
حسین پناهی
ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی
تو بمان و دگران، وای به حال دگران…
(شهریار)
ما…
در یک شکاف زندگی می کنیم
در شکاف کوچکی بین قلب و عقل
در شکافی به کوچکی ِ ترک ِ روی ِ دیوار… فریبا کلهر/.
مادر تنها کسی است که می داند فرزندش دروغ می گوید…. اما باور می کند
مادر یعنی چه؟
مادر چیزی قیر قابل توصیف است همانطور که حافظ گفت
درد عشقی کشیده ام که مپرس
زهر حجری کشیده ام که مپرس
ماندم به تو ای گلشن زیبا چه نویسم. من مور صغیزم به سلیمان چه نویسم. ترسم که قلم شعله کشد صفحه بسوزد. با این دل تنگم به عزیزم چه نویسم
ماندنت چون شمع آبم می کند…
رفتنت خانه خرابم می کند…
ماهی همیشه تشنه ام
ای زلال تابناک!
یک نفس اگر مرا به حال خود رها کنی
ماهی تو جان سپرده روی خاک!
ماهیان این حوالی از کوسه ها هم بد ترند
بره های این زمونه گرگ را هم می درند
ماهیان شهر ما از کوسه هم وحشی ترند، بره های این حوالی گرگ را هم می درند… خنجری بر قلب بیمارم زدند… بی گناه بودم ولی دارم زدند…..!
ماچون ز دری پای کشیدیم، کشیدیم
امید ز هرکس که بریدیم، بریدیم
دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند
از گوشۀ بامی که پریدیم، پریدیم!!!
مترسک!
چشمانت را ببند!
کابوسی که ساختی حقیقت داشت
ویران کرد تمام رویاهایش را!
بخواب، شاید رویای زیبا زیستن دیدی!
مجنون به ریگ بادیه غم های دل شمرد
یاد زمانه ای که غم دل حساب داشت
محبان را غم محبوب سخت است / فراق مهربان خوب سخت است
ز هستی دل بریدن نیست مشکل / دل کندن از محبوب دلربا سخت اس
محبوب من! بعد از تو گیجم، بی قرارم، خالی ام، مَنگم
بر داربستی از "چه خواهد شد؟ "، "چه خواهم کرد؟ " آونگم…
(حسیت منزوی)
مرا دردیست اندر دل، اگر گویم زبان سوزد
اگر پنهان کنم، ترسم که مغز استخوان سوزد
مرا عهدیست با ماهی که آن ماه آن من باشد
مرا قولیست با جانان که جانان جان من باشد
مرجان لب لعل تو مر، جان مرا قوووت
یاقوت نهم نام لب لعل تو یا، قوت..
قربان وفا، تم به وفاتم گذری کن
تابوت همی بشنود از رخنه ی تا، بووت..
مردم هرگز خوشبختی خود را نمیشناسند اما خوشبختی دیگران همیشه در دیدگانشان مجسم است
مرغ شب خوان را بشارت باد کاندر راه عشق / دوست را با ناله شب های بیداران خوش است
مرنجان دلم را که این مرغ وحشی, ز بامی که برخاست, مشکل نشیند.
مرهم زخم های کهنه ام،
کنج لبان توست.
بوسه نمیخواهم، چیزی بگو!
شاملو
مرو که کوچه برای پرت خطر دارد
مرو که رد شدن امروز دردسر دارد
مرگ آن نیست که در قبر سیاه دفن شوم/مرگ آن است که از خاطر تو محو شوم
مرگ ان نیست که ناگاه تورا در گیرد / مرگ انست که دلبر زه تو دل برگیرد
مرگ پایان کبوتر نیست
مرگ وارونه یک زنجره نیست
مرگ در ذهن اقاقی جاریست
مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد
(سهراب سپهری)
مسافر ایام خوش در گذر شبانه ات، به زیر طاق بلند کوچه ما کجاست آواز مستانه ات؟، دیر زمانیست کوچه خالی از رد آشنایی، مانده تنها در این شبهای تنهایی…
مسی را با خری هم نام کردن.. خر بی چاره را بدنام کردن
معشوق من…
پاک می کند
با پاره های خیمه ی مجنون.. از کفش خود
غبار خیابان را!!!
ممکنه ارزوهات توی حباب بمونن / تاوقتی سنگ قبرتو با گلاب بشورن
اینجا غریب نوازن به طرز فجیعی / اگه تک بپری میگیرتت ترس عجیبی
من از بازوی خود دارم بسی شکر
که زور مردم آزاری ندارم
حافظ
من از بیگانگان هرگز ننالم که با من هر چه کردن آن آشنا کرد
من از عقرب نمی ترسم، ولی از نیش می ترسم
من از تحت الحنک بندان زیر ریش می ترسم
من اگردیوانه ام
بازندگی, بیگانه عم
من باتوچقدر ساده رفتم برباد
تونام مراچه زود بردی ازیاد
من حبه قندکوچکی بودم که
ازدست تودرپیاله ی چای افتاد
من به اندازه زیبایی تو تنهایم…
تو به اندازه تنهایی من زیبایی…
من به مرگ خود راضیم اما نمیای اجل
بخت بد بین کز اجل هم ناز میباید کشید!!!
من بی می ناب زیستن نتوانم
بی باده کشید بارتن نتوانم
من بنده آن دمم که ساقی گوید
یک جام دگر بگیر و من نتوانم
خیام
من جز به اذن حضرت چشمت، راهی به لبهایت نمیجویم
پیشانیت را باز کن از اخم، نامهربان دیوار چین کافیست
من جلوه شباب ندیدم به عمر خویش
از دیگران حدیث جوانی شنیده ام
موی سپید را فلکم رایگان نداد
این رشته را به نقد جوانی خریده ام
من در این آبادی، پی چیزی می گشتم:
پی خوابی شاید،
پی نوری، ریگی، لبخندی.
من درد تو را ز دست آسان ندهم
دل بر نکنم ز دوست تا جان ندهم
از دوست به یادگار دردی دارم
کان درد به صد هزار درمان ندهم
من سکوت خویش را گم کرده ام
لاجرم در این هیاهو گم شدم
من که خود افسانه می پرداختم
عاقبت افسانه ی مردم شدم.
من صفای عشق می خواهم از او
تا فدا سازم وجود خویش را
او تنی می خواهد از من اتشین تا بسوزاند در او تشویش را
اسیر. فروغ فرخزاد
من قامت بلند تو را در قصیده ای،
با نقش قلب سنگ تو
تصویر می کنم…!
(حمید مصدق)
من مثال یوسفم راه سقوطم چاه نیست/گر بی اندازی مرا درچاه بالا میبری

من نمی گویم سمندر باش یا پروانه باش
چون به فکر سوختن افتاده ای مردانه باش.
من نمیدانم فصل حذف شده کدام سریال، نقش سانسور شده کدام فیلم و یا قهرمان مرده کدام داستانم که کاراکتر ناتمامم هنوز آفریده نشده، فراموش شد….؟
من نه انم پى کنم در عمر خود اقبال را /دام سازم روز و شب بر مرغک بی بال را / بخت اگر یارى کند ما را در این ایام غم/ غرق شادى میکند انبار قیل و قال را.
من هرچه میکشم همه از یک نگاه توست
ای کاش کور میشدم آن لحظه نخست.
گفتند :اشک خاطره را پاک می کند…
طوفان گرفت در منو عشق تو را نشست.
من و دل همنفسیم با نفس خیال تو
نفسم همنفسم هر نفسم فدای تو
من وضو با نفسِ خیالِ تو می گیرم
و تو را می خوانم
و به شوقِ فردا
که تو را خواهم دید
چشم به راه می مانم…
من پر از حس آسمان بودم…
فکر پرواز و مقصد خورشید…
سهمم از آسمان فقط این شد…
یک قفس یک نگاه و یک تردید…
من چه میدانم سر انگشتش چه کرد,
در میان خرمن گیسوی من,
آنقدر دانم که این آشفتگی,
زان سبب افتاده اندر موی من.
فروغ فرخزاد
من که از آتش هجران تو دلسوخته ام
آتش عشق به کانون دل افروخته ام
به تمنای وصال تو ای مهر مثال
روز و شب دیده به ره دوخته ام
من کوله بار دردم/کی قد من بد آورد
دوباره خنجر از پشت/دوباره دل کم آورد
من بی ستارگیمو/ به آسمون نمیگم
احساس من غریبس/کی میدونه چی میگم
من گمان میکردم دوستی همچون سروی سرسبز چهار فصلش همه اراستگیست, من چه میدانستم دل هر کس دل نیست, قلبها ز اهن و سنگ قلبها بیخبر از عاطفه اند…
من
تصوراتم از تو
با " کاش " گره خورده
تو،
توقعاتت از من
با " باید"..
من، اینجا ریشه در خاکم، من اینجا عاشق این خاک اگر آلوده یا پاکم"زنده یاد فریدون مشیری"
منو که میذارین تو قبر، بزنین رو شونم و بگین:
هی رفیق،
سخت گذشت، ولی
دیدی گذشت،…!!؟
منکه آواره ترین ابربهارم بی تو/شانه ای امن ندارم که ببارم بی تو/تازه این بادفقط بهارست خودت/فکرکن آخرپاییزچه دارم بی تو؟ /
موجیم و وصل ما ٬ ازخود بریدن است
ساحل بهانه ای است ٬ رفتن رسیدن است
موقع تولد گریستم و هر روز نشان میدهد که چرا گریستم…………..!
مَن…
با تمام ِ کنار "او" بودن هایت کنار مے آیَم..
محض ِ رضاے خدا…
حداقّل دست از سر خواب هایَم بردار…
می بینی چگونه گلبرگ هایمان را قبل از سررسیدن زمستانمان پرپر می کنند؟
دیگر چه گلی مانده که در روز درختکاری بکارند؟
می تراود مهتاب
میدرخشد شب تاب
نازک ارای تن ساق گلی
که به جانم کشتم
و به جان دادمش اب
ای دریغا به برم میشکند…
می ترسم
از مسیرهایی که منحرفت کرده اند
و دوراهی هایی
که در یکی بود و یکی نبود
مرا به پایان هیچ قصه ای نمی رسانند
می توان زندگانی را خدا را عشق را
با لبی خندان تر از یک شاخه گل تفسیر کرد
می توان در دفتر فردا نوشت
خوبی از هر چیز دیگر بهتراست
می رسد روزی که زانوانت هم به تو خیانت می کنند…
پیر که شوی آنها را هم نمی توانی بغل کنی…
می نوش که عمر جاودانی اینست،
خود حاصلت از دور جوانی اینست،
هنگام گل و مل است و یاران سر مست،
خوش باش دمی، که زندگانی اینست.
خیام
می گفت دگر باره به خوابم بینی
پنداشت ک بعد از او مرا خوابی هست…
می گفت پای رفتن ندارم….
هه…. راست میگفت…
با سر رفت…!!
میروم شاید فراموشت کنم
با فراموشی هم اغوشت کنم
میروم از رفتنم دلشاد باش
از عذاب دیدنم آزاد باش
میشه خیلی چیزها رو تغییر داد ولی نه توی آدم های دیگه. توی خودمون…
" سرخی تو از من __ سپیده شاملو "
میشه پرنده باشی اما رها نباشی. میشه دلت بگیره اسیر غصه ها شی
میشود برخاست تا دبستان راه کوتاهیست میشود برگشت و در خود جستجویی داشت
میشود پرده چشمم پر کاهی گاهی…. دیده ام هر دو جهان را به نگاهی گاهی
وادی عشق بسی دور و درازست ولی… طی شود جاده صدساله به آهی گاهی
میفرستم مهربان برمحضرتویک پیام تاکه هم جویای احوالت شوم هم داده باشم یک سلام
هر لحظه که تسلیمم در کارگه تقدیر
آرامتر از آهو، بی باک تر از شیرم
هر لحظه که می کوشم در کار کنم تدبیر
رنج از پی رنج آید، زنجیر پی زنجیر
هر چه من دل دادم.. تو دل بریدی
دل ها خوب بور خورده بودند اگر زیر و رو نمی کشیدی!
هر چه هستی بمان که من بی تو
هستی بی هویتی هستم
مثل ماهی بدون زیباییی
مثل سنگی بدون سنگینی
هر چی بهتر آدم های اطرافم رو میشناسم
بیشتر عاشق سگم میشم……
مارک تواین
هر چیز تازه ای که میاموزی شخصیت تازه ای به تو میدهد
(ایوان تور گنیف)
تو به خودت نگیر…..
هر کس بد ما ب خلق گوید/ما چهره ز غم نمی خراشیم/ما خوبى او ب خلق گوییم/تا هر دو دروغ گفته باشیم
هر که را بر خاک بنشانی, به خاکت میکشد شمع آخر تکیه بر خاکستر پروانه زد
هر که عیب دگران پیش تو آورد و شمرد / بی گمان عیب تو پیش دگران خواهد برد
هرآنچه خواستم نیامد به دست، چون که بیگانه بودم با این دنیای پست،
پی آب بودم من کوزه به دست، چون که آب را یافتم کوزه شکست…
هرجا عشق خیمه زد جای عقل نیست
سعدی
هرشب دعا میکردم تو رو تنها ببینم
بگم که آرزومه تو باشی هم نشینم
ولی یه شب که دیدم با دیگری نشستی
گفتم تو هم خدایا دل منو شکستی…
هرلحظه بهانه تورامیگیرم، هرثانیه بانبودنت درگیرم، حتی تواگربه خاطرم تب نکنی، من یک طرفه برای تومیمیرم
هروقت که از زمانه دلگیر شدی پیداست که از قله سرازیر شدی
ای تازه جوان قدر زمان را بشناس تا چشم زهم باز کنی پیر شدی
هرچند که در بساط ماآهی نیست/امادل مازغصه خوردن خالیست
هرچه بادابادامشب من به می لب میزنم/دم زنام نامی زیبای حیدرمیزنم/می که من گویم اوصاف علی است/مستی این می فقط یک یاعلیست
هرچه کردم، یا نکردم هر چه بودم در گذشته
گرچه بودم از تار دل، تار دل از تارم گسسته
عذر میخواهم کنون من با تنی درهم شکسته
هرچه که میگذرد فرهنگمان برهنه تر و برهنگی جزیی از فرهنگمان میشود. آری اگر برهنگی فرهنگ باشد. حیوانات از ما با فرهنگترن…..
هرچی سرم شلوغ شد رو قلبم اثر نداشت
بدون تو دنیای من انگار طرفداری نداشت
هرکجا محرم شدی چشم از خیانت بازدار/ ای بسا محرم که با یک نقطه مجرم میشود
هرکس ب سهم خود از دنیا "چیزی"برمیدارد میدانی من چه برداشته ام؟..
من از دنیا"دست"برداشته ام
هرکس بد ما بخلق گوید
ما چهره زغم نمی خراشیم
ما نیکی وی بخلق گوییم
تا هردو دروغ گفته باشیم!
هرکس که غریب است خریدار ندارد
سرگشته و تنهاست دگر یار ندارد
دانی که چرا نیست ز ما نام و نشانی
یک فرد زمین خورده که دیدار ندارد
هرگز از آن خویش مخوان
حتی همین اندوه را
که فکر میکنی تنها تو را کشته است
شاعر :هرمز علیپور
هرگز ب "این نیز بگذرد"ها دل خوش مکن ک چون بگذرد چیزی جز عمرت را نبرده!
هرگز چشمانت را برای کسی که معنی نگاهت را نمی فهمد گریان مکن
چارلی چاپلین خطاب به دخترش
هستی، هست چراغی به شبان پیری
به سرای دلت هرگز، نشود دلگیری
نیستی، هستی سکوتستانی
نشود روزی نباشی، نیستی
شعر از پدرم
هشدارمیدهم به تمامی هشیارهای سرزمین بیهوشی!… بگذاریدکودک درونم آرام بخوابد!… آرام بخوابد…
هفت شهر عشق را عطار گشت
ما هنوز اندرخم یک کوچه ایم…!!!!!!!!!
هم دعا کن گره از کار تو بگشاید عشق
هم دعا کن گره تازه نیفزاید عشق…
همان دم که مخلوقی نظر ما را به خویشتن منحصر کند ما را از خدا بر میگرداند… آندره ژید…
همان زمان که خدا
آن عصا به موسی داد
قدم به دریا زد
گفت :هرچه بادا باد
همت مردانه میخواهد گذشتن از جهان
یوسفی بایدکه بازار زلیخا بشکند

همه ادعای رفاقت میکنند…
اما کسی که آن را ثابت می کند…
رفیق حقیقی است…
(ماکسیم گورکی)
همه دور و دلم دور و خودم دور
خودم کردم کز این هجران شدم کور
چه بد کردم چه بد کردم تو کنکور
به جای واژه ی با هم زدم دور
همه میگوین :سلام شیرین ترازخداحافظی است. اماخداحافظی شیرین تراست. چون شروع سلام دیگری است. اماسلام شروع خداحافظی.
همه هستی من آیه تاریکی است که تو را در خود تکرارکنان آه می کشد. فروغ فرخزاد
همه چیزبه نگاه توبرمیگرده! میتونی اززندگی لذت ببری یاازش ناامیدبشی….
همه گویندم که رهایش کن
دل و دین فارغ ز جفایش کن
گله ای داری به خدایش کن
چه کنم من گوش کری دارم
همچو فرهاد بود کوه کنی پیشه ما
کوه ما، سینه ما، ناخن ما، تیشه ما
عشق شیریست، قوی پنجه که میگوید فاش
هر که از جان گذرد، بگذرد از بیشه ما
همیشه اندکی دیوانگی در عشق هست، اما همیشه اندکی منطق هم در دیوانگی هست
همین که به یاد ما هستی دمت گرم
همین که دل به ما بستی دمت گرم
در این دنیایی که مردم بی وفایند همین که با وفا هستی دمت گرم
همین که موهای مشکی ات را رها می کنی
ناخواسته به شعر پناه می برم
من می مانم و مشتی غرل و قافیه های دلتنگی
هندوانه به چه می خندد وقتی خنجر به گلویش می نهند؟
هنر این نیست که میان بهشتیان فرشته باشی
هنر آن است که در میان زمین روحت چو فرشته
پر کشد. همانا فرشتگان زمینی, فرشتگان دو عالمند
هنوز هم منتظرم، ای کاش شکفتنی بود…
آفتابگردان پشت پنجره را :' (
هنگام تولدم اذان گفتن وهنگام مرگم نمازخواندن زندگی فاصله ی بین اذان تانمازاست.
هنگام دیدن کسی که عاشق او هستید تپش قلب شما زیاد شده و هیجان زده خواهید شد اما هنگامی که کسی را می بیند که آنرا دوست دارید احساس سرور و خوشحالی می کنید.
هنگام سپیده دم خروس سحری
دانی که چرا همی کند نوحه گری
یعنی که نمودند در آیینه صبح
کزعمر شبی گذشت و تو بیخبری
هنگام پاییز
زیر یک درخت مُردم
برگ‌هایش مرا پوشاند
و هزاران قلب یک درخت
گورستان قلب من شد
هوام ابری تر از اونه که تو اخبار میبینی…
هوس باغ و بهارانم نیست
ای بهین باغ و بهارانم تو!
هی دلا صبری عطا کن// گر ز این همه جمله تکراری دردم را دوا کن
هی فلانی!
زندگی شاید همین باشد
یک فریب ساده و کوچک
مهدی اخوان ثالث
هیچ می دانی چرا چون موج, در گریز از خویشتن, پیوسته می کاهم؟ زآنکه بر این پرده تاریک, این خاموشی نزدیک, آنچه می خواهم نمی بینم, آنچه می بینم نمی خواهم.
هیچ کس اشکی برای ما نریخت
هر که با ما بود از ما میگریخت
چند روزیست که حالم دیدنیست
حال من از این و آن پرسیدنیست
و شایسته این نیست که باران ببارد…
و در پیشوازش دل من نباشد…
و عشق صدای فاصله هاست
صدای فاصله هایی که
غرق ابهامند…
سهراب
و گهگاهی دو خط شعری.. که گویای همه چیز است و خود ناچیز.. وای بر من.. وای بر من گر تو آن گم کرده ام باشی
وا فریادا ز عشق وا فریادا
کارم بیکی طرفه نگار افتادا
گر داد من شکسته دادا دادا
ورنه من و عشق هرچه بادا بادا
واقعا دم سهراب گرم…
خیلی زود دیر شد!!!
وای اما به که باید گفت این؟ من دوستی دارم
که به دشمن از او باید التجا بردن
مهدی اخوان ثالث
وسط اینه دیدی و ندیدم خودرا
درشب یخ زده سیگارکشیدم خودرا
به خودم زنگ زدم تویه شب پاییزی
دود سیگار شدم تاکه نبینم چیزی
وسط کوچه مانده ام تنها؛ با من انگار خانه ها قهرند؛ آی بن بست های تو در تو! دوستانم کجای این شهرند..؟
وقتی به آغوش بی عشق تن میدهم تمام من جای دیگری جاریست ، پس از من مپرس چرا سکوت کرده ام ، تو بگو چگونه این سردی مرا تاب میاوری؟
وقتی دلم به سمت تو مایل نمی‌شود
باید بگویم اسم دلم، دل نمی‌شود
دیوانه‌ام بخوان که به عقلم نیاورند
دیوانه‌ی تو است که عاقل نمی‌شود
وقتی که بچه بودم خوبی زنی بود که بوی سیگار میداد و اشکهای درشتش از پشت عینک با قرآن می آمیخت آه آن روز های شیرین آه آن روز های کوتاه
(فرهاد مهراد)
وقتی که تنها شدم اونوقت فهمیدم چه ظلمی به اونی کردم که تنهاش گذاشتم
وقتی که تو آمدی به دنیا عریان جمعی به تو خندان وتو بودی گریان
کاری بکن ای دوست که وقت رفتن جمعی به تو گریان وتو باشی خندان.
پا برهنه تا کجا دویده ای؟
که این همه گل شکفته است…؟
(شاعر :استاد کیکاوس یاکیده)
پابرهنه تا کجا دویده ای که این همه گل روییده است…
کیکاووس یاکیده
پارسی را پاس بداریم، ازین پس بجای واژه ی بیگانه ی تبلت از واژه لوح دانا استفاده کنید.
پایان این بحران چه خواهد بود یا رب
چیزی نماند از آتشم جز دود یا رب
عمری فلک از عمر من کم کرد اما
هر لحظه بر درد دلم افزود یا رب
پایان خوش است
اگر ناخوشی،
به پایان نرسیده ای…
خدایا
تو که بی پایانی
پس کی خوشی؟؟
پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت / ناخلف باشم اگر من به جویی نفروشم.
پر بدی گفت حسودی و رفیقی رنجید/گوتو خوش باش که ما گوش ب احمق ندهیم
(حافظ)
پر زدم من توی چشمات با تو من پرواز کردم، من از پایان میترسیدم و آغاز کردم
پرستش به مستی است در کیش مهر…
پرسیدم از طبیبی احوال دوست گفتا
فی بعدها عذاب, فی قربها سلامه
حافظ
پرنده لب تنگ ماهی نشسته بود به ماهی نگاه میکرد میگفت:
سقف قفست شکسته! چرا پرواز نمیکنی؟!
پرواز را بخاطر بسپارید
پرنده رفتنی ست…
پرواز هم دیگر
رویای آن پرنده نبود
دانه دانه پرهایش را چید
تا بر این بالش
خواب دیگری ببیند
"گروس عبدالملکیان"
پروانه صفت محو تماشای تو بودم
وقتی که خبردار شدم سوخته بودم
خاکستر جسمم به سر شمع فرو ریخت
این بود وفایی که من آموخته بودم
پروانه های شب نیمیست از ادامه یک انسان… که نیم دیگرش دنیای عابریست که تنها بر دستهای خالی خود خیره مانده است…
پروبالم بسته است وقدرت پرواز، درش نیست/آنقدر خوردم به این قفس تن، وهیچ خبرش نیست
پشت آن پنجره جز هیچ بزرگ هیچی نیست……
پشت هر لبخندم دردیست…
برای خنده هایم اشک نریز
دستم را بگیر
پیش از آنکه قهقهه ای سر دهم…
پشت هر کوه بلند سبزه زاریست پر از یاد خدا
و در آن باغ کسی میخواند که خدا هست
دگر غصه چرا ؟!

پشت یه نیسان نوشته بود :من ادمم خیلی خرم پول میدم دود می خرم
پشت یه کامیون نوشته بود
هیس سالاار خسته اس
پنجره را باز کن…
و از این هواى مطبوع بارانى لذت ببر…
خوشبختانه باران ارث پدر هیچ کس نیست…
پنداشتی ک چون از تو بگسستم
دیگر مرا خیال تو در سر نیست
اما چ گویمت ک جز این آتش
بر جان من شراره ی دیگر نیست
پُشتم را خالی می‌کنی
می‌میرم،
نمی‌افتم…
شاعر: سید محمد مرکبیان
پیرمرد همسایه آلزایمر دارد…
دیروز زیادی شلوغش کرده بودند
او فقط فراموش کرده بود
از خواب بیدار شود…!
((زنده یاد حسین پناهی))
پیری و جوانی پی هم چون شب و روزند
ما شب شد و روز آمد و بیدار نگشتیم
پیش از آنکه باخبر شوى, لحظه ى عزیمت تو ناگزیر مى شود,
آه اى دریغ و حسرت همیشگى…
ناگهان چقدر زود, دیر مى شود…
پیوسته دلم دم از رضای تو زند
جان در تن من نفس برای تو زند
گر بر سر خاک من گیاهی روید
از هر برگی بوی وفای تو زند…
چاه نکن بهر کسی
اول خودت دوم کسی.
چایت را بنوش
نگران فردا نباش
از گندمزار من و تو
مشتی کاه می ماند
برای بادها…
* نیما یوشیج *
چایت را بنوش
نگران فردا نباش
از گندمزار من و تو
مشتی کاه مس ماند برای بادها…
"نیمایوشیج"
کتاب فصل ورق خورد و سطر اول این بود :حیات غفلت رنگین یک دقیقه "حوا" است
کجا از جام وحدت هر سری پرشور میگردد؟ مگردم از انالحق هرکه زد منصور میگردد؟ نصیبی نیست از نور حقیقت شب پرستان را به باطل هرکه شد نزدیک از حق دور میگردد
کجا شد زال و گرشاسب بگو سام نریمان کو/خبر از کی قبادم ده تهمتن گرد دوران کو
کجا رفتند شاهان زمان تخت سلیمان کو/سلیمان هم شبی نزد عجل درمانده چون موری
کردم از عقل سوالی که بگو ایمان چیست؟ عقل در گوش دلم گفت که ایمان ادب است… چند صباحی که در این قالب تن مهمانی. با ادب باش که خاصیت مهمان ادب است
کریم از خوشه چین خرمن نگیرد
الهی حق تو را از من نگیرد
کسی درباد میخواند تورا تا اوج میخواهم/برای نازچشمانت چه بی صبرانه میمانم/دلم تنگ است وبی یادت در این غربت نمی مانم/توهستی در وجود من تو را هرگز نمی رانم…
کسی را می شناسی
که شیشه شکسته ی پنجره ای را بند بزند؟
پیش از آنکه بروی
پیش از آنکه بشکند…؟
کسی نیست در این گوشه فراموشتر ازمن/وز گوشه نشینان تو خاموشتر از من/هر کس به خیالیست هم آغوش وکسی نیست/ای گل به خیال تو هم آغوشتر ازمن.
کسی وسط راه میمونه که دیگه امیدی به رفتن نداره….
کسی که با کسی دل دادودل بست/به آسونی نمیتونه کش دست/اگرآمدشدن ره را بست/راه محبت را کی توان بست؟
کلمات زیبا، وقتی آدم رنج میبرد هیچ معنایی ندارد.
کنار چشمه ای بودیم در خواب، تو با جامی ربودی ماه از اب، چو نوشیدیم از ان جام گوارا، تو نیلوفر شدی من اشک مهتاب…
کوتاه بودم مثل بسم الله در عشق، کش آمدم مثل والضالینم اکنون
گاه جلوی آینه می ایستم…
خودم را در آن میبینم…
دست روی شانه اش میگذارم و می گویم…
چه تحملی دارد دلت
گاهى بساط عیش خودش جور مى شود, گاهى به صد مقدمه ناجور مى شود,…
گاهی آنقدر دلم میگیرد، که میخواهم تا سقف آسمان پرواز کنم و رویش دراز بکشم…!
آرام و آسوده… مثل ماهی حوضمان که چند روزیست روی آب است…
گاهی اوقات بگذار مینی بوس روی لبهایت پنچر شود.
گاهی در زندگی پیشامدهایی روی میدهد که باورکردنی نیست پس بهتر آن است که فقط آن را یک رویا دید وبس:)
گاهی دلم برای خودم تنگ میشود, شاید عجیب باشد اما, مردی که سالهاست در انتظار امدن فردای دیگریست, گاهی دلش برای خودش تنگ میشود!!!!!
گاهی مثل باران
باید بارید
زندگی بخشید
طراوت داد
و رفت…….
گاهی چنان بدم که مبادا ببینی ام/ حتا اگر به دیده ی رؤیا ببینیم
گاهی گذشت میکنیم وگاهی گذر…
وای کاش بدانی فرق این دو را…
گدایی همه جورش بده… اماگدایی عشق ازهمش بدتره..
گر ببینی ناکسان بالا نشینند صبر کن/روی دریا کف نشیند، قعر دریا گوهر است
گر بر فلکم دست بودی چون یزدان / برداشتمی من این فلک را ز میان
از نوع فلک دگر همی ساختمی / که آسوده به کام دل رسیدی آسان
((خیام))
گر بود عمر به میخانه روم بار دگر به جز از خدمت رندان مکنم کار دگر.
گر تیغ بارد در کوی آن ماه
گردن نهادیم الحکم لله
گر خیالی در دلت آمد نشست…
هر جا که بگریزی با تو هست
گر در طلب لقمه نانی نانی
گر در طلب گوهر کانی کانی
این نکته رمز اگر بدانی دانی
هر چیز که اندر پی آنی آنی. مولانا
گر ز آزردن من هست غرض مردن من. مردم آزار مکش از پی آزردن من. وحشی بافقی
گر صبح بهار جای شبنم بر گونه گل تگرگ دیدی / یا صید به خون نشسته ای را افتاده به دام مرگ دیدی / ای عشق مرا نکرده باور آن لحظه مرا به خاطر آور
گر نکوبى شیشه ى غم را به سنگ هفت رنگش میشود هفتاد رنگ
گر هزاران دام باشد در قدم/ چون تو با مایی نباشد هیچ غم
گرچه تو تنها تر از ما میروی – آرزو دارم ولی عاشق شوی
آرزو دارم بفهی درد را – تلخی برخوردهای سرد را
گریدوسوزدوافروزدونابودشودآنکه چون شمع بخندیدبه شب تارکسی
بیگمان دست درآغوش نگارش ببرندآنکه یک بوسه ستاندزلب یارکسی
گریه نکن.
گاهی اگر سبک نشوی
سنگین تری…
گفت :احوالت چطور است؟
گفتمش :عالی است
مثل حال گل!
حال گل در چنگ چنگیز مغول!
گفت :خدا را با تو هرگز نیست کاری
که تو خود ناخدای روزگاری
گفتم :اگر من نا خدایم, باخدایم
نکن تو از خدای خود جدایم
گفت دعا کنی می آید گفتم آنکه با دعا بیاید به نفرینی می رود خواستی بیایی………با دعا نیا… با دل بیا
گفت گناه می کنم و بعد توبه…!
گفتمش چقدر آشناست این جمله
عمرسعد گفته کربلا اول
می کشم حسین را
وبعد توبه!
گفتم تب تو دارم.. گفتا تبت سرآید! / گفتم که ماه من شو.. گفتا مگر مریضم خواستگار بهتر ازتو دارم!!!
گفتم غم تو دارم گفتا غمت سرآید/
گفتم ماه من شو گفتا اگر سر آید
گفتم کلید شهادت شکسته است، یا اندر این زمانه در باغ بسته است؟
خندید و گفت :ساده نباش این قفس پر است. در بسته نیست، بال و پر ما شکسته است…
گفتم که دلم هست به پیش تو گرو
دل باز ده و آغاز مکن غصه نو
افکند هزار دل ز یک حلقه زلف
گفتا که دلت بجوی و بردار و برو
گفته بود:
در باغچه ی دلم…
دانه ی صبر بکارم…!
درفصل دیم اما…
بذر "عاشقی"خواهم کاشت…
هرچه بادا باد…
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
چه کنم من که غم از دل برود چون تو بیایی
گفتى ز خاک بیشترند اهل عشق من
بیچاره ما, که پیش تو از خاک کمتریم…
گفتی ز ناز بیش مرنجان مرا برو
آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست
غزلیات شمش، مولانا
گل یا پوچ؟
دستت را باز نکن، حسم را تباه مکن
بگذار فقط تصور کنم..
که در دستانت
برایم کمی عشق پنهان است…
گلنار، گلنار، کجایی که از غمت
ناله می کند عاشق وفادار
گلنار، گلنار، کجایی که بی تو شد
دل اسیر غم دیده ام گهربار
گلی چیدم که ازگلهاغریبه/نه نارنجو نه لیموونه سیبه/گلی چیدم گلی بالابلندی که هرگز دست نامهرم ندیده
گوش کن…
خاموش ها گویاترند…
در خموشی من فریادهاست…
(فریدون مشیری)
گویند که فردوس برین خواهد بود، آنجا مِی ناب و حور عین خواهد بود
پس ما مِی و معشوق به کف می داریم، چون عاقبت کار همین خواهد بود
گیرم که خلق را به طریقی فریفتی، / با دست انتقام طبیعت چه می کنی؟!
گیرم که هزار مصحف از بر داری/با آن چه کنی که نفس کافر داری
سر را به زمین چو مینهی بهر نماز /آنرا به زمین بنه که در سر داری
ی چیز میگم ایشالا دلخور نشین
قربون اون دلای تک سرنشین
یا اباعبدالله
ای جلالت بی مثال و ای کمالت بی نظیر
نور چشمم را بگیر و اشک چشمم را نگیر
یا رب اندر دل آن خسرو شیرین انداز / که به رحمت گذری بر سر فرهاد کند.
حافظ
یا رب تو چنان کن که پریشان نشوم
محتاج به بیگانه و خویشان نشوم
بی منت خلق، خود مرا روزی ده
تا در در تو بر در ایشان نشوم
یا رب زٍ ره راست نشانی خواهم
از باده آب و خاک جانی خواهم
از نعمت خود چو بهره مندم کردی
در شکر گزاریت زبانی خواهم…
یا رب یا رب به تو پناه آوردم
چشمان تر و روی سیاه آوردم
گفتم که تهی دست نیایم پیشت
طاعات نداشتم گناه آوردم.
یا کاری را نکن
یا اگر میکنی از متقاعد کردن دیگران دست بکش
زیرا هیچکس
جز خودت، جای خودت نیست!
یاد آور عشقیست عدو ساز سخن ساز
آن یار فرومایه ولی فاخر و طناز
آن کس که مرا مستِ می و جام جفا کرد
سیرت به نهان داشت و صورت به عیان کرد
یاد باد آن شب بارانی،
که تو در خانه ما بودی
شبنم از روی تو روشن بود
که تو یک سینه صفا بودی…
مشیری
یادت ای دوست بخیر…
بهترینم خوبی؟؟
خبری نیست ز تو؛ روزگارت شیرین
دل ِ من میخواهد، که بدانی بی تو
دلم اندازه ی دُنیا تنگ است…
یادت بخیر شادمانی بی سبب…
یادم نمیکنی و ز یادم نمیروی… یادت بخیر، یار فراموش کار من…
یادمان باشد شاید شبی آنچنان آرام گرفتیم که دیدار صبح فردا ممکن نشد پس به امید فرداها "محبتهایمان"راذخیره نکنیم
یار دستنبو به دستم داد و دستم بوی دستنبوی دست او گرفت
ای به قربان دستی که دستنبو به دستم داد و دستم بوی دستنبوی دست او گرفت
یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد
آن که یوسف به زر ناسره بفروخته بود
یارب توبگو که من کجا گریه کنم؟ سربه کنج قفسی برده وخون گریه کنم؟ صبرایوب کجاست از که بجویم اورا؟ تا که خود در عوض ایوب هم گریه کنم.
یه بار با ویرگول بخونید، یه بار هم بدون ویرگول:
تن آدمی شریف است به جان آدمیت / نه، همین لباس زیباست نشان آدمیت
یه سری حرفای شخصی…
یه ترانه ی خصوصی…
می نویسم رو پیانو
با یه خودنویس طوسی….
به عشق همه هوادارای رضا یزدانی….
یه شعر جدیدی هست که میگه:
چو عضوی ز زنها شود آشکار
دگر مرد ها را نماند قرار!
یه ضرب المثل من در آوردی میگه :کمتر بگو بهتر بگو
(مخصوص آدمای پرحرف)
یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور…
آره با خودتم تو که داری این پست میخونی یالا بخند…
یک بار تو هم عشق من از عقل میندیش
بگذار که دل حل کند این مسئله ها را
مسئله ها را…
مسئله ها را……
یک روز بدون لبخند، روزی از دست رفته است.
یک سنگ کافی است برای شکست شیشه.
یک جمله کافی است برای شکستن یک قلب.
یک قلب کافی است برای عاشق شدن.
یک دوست کافی است برای یک عمر زندگی.
یک عمر می شد آری، در ذره ای بگنجم / از بس که خویشتن را در خود فشرده بودم – محمدعلی بهمنی –
یک نظر در خود نگر تا کیستی، عاشقی، مستی، خماری، چیستی؟ جام هستی را بزن بر نیستی، هرچه هستی با مرامی، بیستی!
یک نیم رخت الست منکم ببعید
یک نیم دگر ان عذابی لشدید
بر گرد رخت نوشته یحیی و یمیت
من مات من العشق فقد مات شهید
یک پنجره برای من کافی است
یک پنجره به لحظه ی اگاهی و نگاه و سکوت
یک گنج یک دوست همیشگی نیست
اما یک دوست یک گنج همیشگیست….
"به سلامتی مادر؛ گنج همیشگی همه "

آخرین کلمات ورودی

پیام آمدبه دل پنهانی که خلقی رابخندانی

همچنین ببینید

حکیمانه – ۱۹

ﭘﺸﺖ ﺳــــﺮﻡ ﺣﺮﻑ ﺑﻮﺩ ﺣﺪﯾــﺚ ﺷﺪ ﻣﯿﺘﺮﺳــــﻢ ﺁﯾﻪ ﺷﻮﺩ ﺳﻮﺭﻩ ﺍﺵ ﮐﻨﻨﺪ ﺑﻪ ﺟﻌـــــــــﻞ ﺑﻌﺪ …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *